#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_259
بند دلم با تمام حرف هایش پاره شد و افسار گسیخته پر صلابت فریاد زدم:
چقد بی رحمی که از الان بفکر مرگشی نه خوب شدنش... تو تو خیلی بدجنسی که زنت هنوز نرفته بفکر کفن ودفنشی و دم از مرگ حرف می زنی... دیگه سمتم نیاد که آتش خششم فقط نصیب تو می شه.
بی ادبی بود جلوی بزرگترم گارد گرفته و صدایم را بلند کردم اما صحبت مادرم می شد کس و ناکس نمی شناختم و ارغوان به یک دختر خشمگین و متعصب تبدیل می شد، چراکه مادر برای من خط قرمزی روی تمام دنیا و آدم هایش بود.
به هر زوری بود دایی از سد خان گذشت و جسم نیمه جان مادر رو داخل اتومبیلش کرد و من هم عقب نشسته و سر مادرم روی پاهایم گذاشتم، همین که نیم گاهی حواله خانه مان کردم با چشم های کینه ای خان مواجه شدم و جاخوردم.
دایی سریع از آن محل دور شد و بین راه با لیلاخانم هم تماس گرفت و درجریانش قرار داد.
بعداز چندساعت طولانی و خسته کننده به تهران رسیدیم و حال مادرم وخیم شده بود که دایی نگران سمت بهترین بیمارستان راه افتاد و تلفنی با شخصی هماهنگ می کرد.
ناله های مادرم از درد فراوانش دلم را به آتش می کشاند و نگاه خیس ام روی تمام اجزاری چین خورده و شکسته اش می کاوید، طاقت نیاورده و خم شدم و بوسه عمیقی روی پیشانی گندمی اش کاشتم که پلک هایش لرزید:
ارغوان مادر؟
دست هایش را محکم گرفتم:
جان مادری حرف بزن، چیزی می خوای؟
لبان خشکیده اش را تکان داد:
romangram.com | @romangram_com