#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_253

نرگس چه بلایی سرت اومده آبجی جان... نرگس چرا بهم نگفتی چرا؟

مگه داداشت نبودم، مگه هم خونِت نبودم؟



مامان هم با هق هق و لب های خشکیده لب زد:

سلام داداش بزرگه.

دایی مات و مبهوت شده عقب کشید:

نرگس!؟

مامان نگاه بی قرارش را بهم دوخت:

می ری واسه دایت چای چیزی بیاری دخترگلم؟

با لبخندپراز غم و درد چشمی گفتم و از آنجا خارج شدم، احتمالا می خواستند حرف های بزند که من ازش بی خبرم.

آب جوش گذاشتم و روی موکت آشپزخانه نشستم و زانوهایم را جمع کردم و به فکر فرو رفته بودم...



باصدای قُل قُل کتری سریع بلندشدم و چای را دم گذاشتم و از آب چکان سه تا استکان و نعلبکی برداشتم و همراه قنداق و نبات شاخه ای.

نمی دانم خان بابا کجا بود که سروکله اش پیدا نمی شد؟

یخچال را که باز کردم نگاهم میخ خالی بودنش بود و گویی هیچکس در این خانه زندگی نمی کرد که خالی بود.

بعید نبود مادرم همیشه گرسنه خوابیده؟

وقتی خودش کار می کرد خان غمی نداشت خرجش را مامان نرگس می داد و حال هیچکس ذره ای به زن مریض احوال داخل هال اهمیت نمی داد.



romangram.com | @romangram_com