#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_249
بلاخره عصبی ولش کرد اما خان بابا هم از رو نرفت و درحالی که دستش حائل گردنش بود ودرحال ماساژ بی ترس حرفش را زد:
من نمی دونم دایی غیر دایی نداره واسم... من خرج این و( اشاره ارغوان) دادم باید بیاد روستا و مادر ِ مریضش رو جمع کنه.
خشم تمام وجودم را فرا گرفت و با غیض پرسیدم:
چرا مریضه؟
چکارش کردی که باز حالش بدشده؟
نگاه بدی بهم انداخت:
سرطان خون داره... دکترها جوابش کردند.
من و دایی همزمان یا خدا و یا فاطمه گفتیم روی زمین افتادم که دایی بازوم کشید ولب زد:
باید بریم شمال.
و هردو سوار اتومبیل دایی شدیم و هق هق کنان خواستم تندتر براند و در آن لحظه غم کیارش هم حالم را بدتر کرده بود.
ناراحت و بهم ریختگی ام آنقد فراوان بود که حتی درختان سرسبز و هوای ناب شمال هم نتوانست مرا ذره ای خشنود کند و تمام فکرو ذکرم پیش مادر و کیارش بود.
چرا یک دفعه این همه مشکل باهم برسرم آمد؟
_ ارغوان دایی جان به خودت مسلط باش.
جمله دایی هم داغی بود روی قلبم، چطور می توانستم مادر مریضم را ببینم و مسلط باشم؟
romangram.com | @romangram_com