#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_247
بغضم را فرو دادم و باتمام خشم به او خیره شدم:
ها چیه چرا اینجا دست از سرم برنمی داری؟
چرا راحتم نمی ذاری به درد خودم بمیرم و راحت شم کہ...
با تودهنی محکمی که به لب هایم زده شد رسما لال شدم و باترس و مردک های گشاد شده به او که نفس نفس می زد نگریستم که عربده ای کشید:
دختر بزرگ نکردم بیاد جلوی روم وایسه!
دختره ی خیره سر بفهم من خان باباتم کسی که بزرگت کرده و توالان شدی این جلوم از صدقه سری منه که خرجتون رو دادم هم تو هم اون مادر بی عرضه ات از پول و زحمت من پرو بال شدین که بیاین بگین چندمنه؟
هراس آلود به اطراف خیره شدم که چندنفری از پنجره بیرون اومدن و مارو نگاه می کردند برای اینکه بیشتر آبرو ریزی نکند مجبوری آستینش را کشیدم و آرام از او پرسیدم:
چیه؟
چرا داد می زنی بگو دردت چیه؟
پول می خوای؟
چشمانش خون گشت و یک سیلی محکمی حواله گونه راستم کرد و توفی جلویم انداخت:
الحق از خون اون بابای حروم زادتی که جلوی کسی که بزرگت کرده زبون درازی می کنی دختره ی...
_ چه مشکل پیش اومده جناب؟
باصدای دایی نفس راحتی کشیدم و چشمانم نم گرفت و او را تار دیدم که روبهم گفت:
ارغوان تو برو خونه.
خواستم از کنارشان بگذرم که تهدید خان بابا پاهایم از حرکت انداخت و خشک شده وصامت نگاه غمگین و درحین حال خشم آلودم را حواله اش کردم:
romangram.com | @romangram_com