#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_242


بااصوات درهمی کمی هوشیار شدم:

ارغوان دخترم؟

_ بزار بخوابه علی ممکنه بازم حالش بدبشه؟

صدای گرفته دایی:

نمی دونم چرا ارغوان حالش بدشد؟

سکوت معناداری فضا را احاطه کرد که این بار صدای محسن شناختم:

ارغوان خیلی خسته است فقط همین.

بی خیال آنها دوباره خواب مرا فرا گرفت و کابوس بسیاری که به واقعیت نزدیک بود و کیارشی که دائم ازمن دور می شد و ناله های جان سوز و تب های داغ و هزیان گفتن های همه و همه دست به دست هم دادند تا بدترین شب دورانم را بگذارنم.



دایی حالم را فهمید و نذاشت به دانشگاه بروم و لیلاجان هم نگران برایم سوپ سبزیجات طبخ کرد و محسنی که عجیب سکوت کرده بود.





فصل دوم



نگاهم رو از چشم های تیزبین کیارش کلافه به زیر افکندم و نفس عمیقی کشیدم که صدایش این بار آرام تر به جانم رسید:

چرا اینقد زود؟

لب هایم را جمع کردم تا جوابی به او دهم که محسن با لبخند نزدیکمان آمد و رو به همه خندان گفت:


romangram.com | @romangram_com