#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_239
لبم را با زبانم تر کردم و جزوه ام را لول کردم:
راجب چی حرف می زنی؟
دستش را داخل خرمن موهایش عقب کشید:
من و نپیچون ارغوان من نگرانتم باور کن نمی خوام ناراحتی تو ببینم.
پلکی زدم:
پس نباید به کسی بگی هیچکس حتی احسان دادشت.
مصمم و با اطمینان جواب داد:
قول می دم به هیچکس نگم.
نگاهم رو به درخت ها معطوف کردم و لبم را تکاندم:
من توی شمال بنا به درخواست خانواده ام البته بدون رضایت من شیرینی خورده شخصی شدم...
مکثی کردم تا واکنش محسن رو ببینم که دیدم داره به دقت گوش می ده.
- اون شخص خیلی نگاهش بد و هرز می رفت چندباری هم متلک بارم کرد اما سکوت کردم تا اینکه خونشون رفتیم و اونجا یه اتفاقی افتاد...
مشت شدن دست هاش رو دیدم و روی صندلی خم شدم و پراز استرس لب زدم:
اون می خواست... خب... من نمی فهمیدم دیگه... اما مادرش و مامانم به موقع اومدند و پسره هم زد زیرهمه چی و رفت تهران... آبروم رفت چون تمام اهل محل فکر می کردند من نقصی چیزی داشتم که نتونستم اون رو نگه دارم بماند... خیلی خون دل خوردم تا دانشگاه تهران قبول شدم و به امید بهترشدن اوضاع اینجا ثبت نام کردم اما ناپدریم مخالفت کرد و من رو کتک زد و مامانم هم رونه بیمارستان شد.
حالا هم اون پسره اینجا من و دیده و تهدیم کرده که اگه کاری رو ازم خواسته انجام ندم دودمان رو به باد می ده.
محسن عصبی دندان قروچه ای رفت و زیرلب غرید:
اون پسر کیه؟
romangram.com | @romangram_com