#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_200


احسان لبی کج کرد:

نمی دونم اونا که بهم نمی گن.

ناهید با غیض نگاهی بهم انداخت:

باز چکار کردی؟

از لحن پرتوقع و توپ پرش حرصم گرفت و دست هام را آب کشیدم و آخرین استکان را داخل آب چکان قرار دادم و از کنارشان رد شدم و زمزمه کردم:

کاری نکردم که به تیریب شما برخوره.

صدای وا گفتن ناهید مصادف شد با خارج شدنم.

باحرصی آشکار درون اتاق رفته و لباس هایم را با عوض کردم و یک مانتوی سورمه تا زانو پوشیدم و شال همرنگش راهم سر کردم و شلوار کشی مشکی راهم پوشیدم و کفش اسپروت راهم از کولم برداشته و با زدن کرم ضد آفتاب و رژ کمرنگ نارنجی از اتاق خارج شده ام و همه قسمت حیاط منتظر کیارش ایستادیم.

کیارش جلیقه مشکی ساده اما شیک و همراه پیراهن سورمه سیر که آستین هایش را تا بالای آرنجش تا کرده بود و شلوار کتان مشکی همراه چکمه از چرم به رنگ قهوه ای زیبا او را بسیار برازنده و جذاب نشان می داد وقتی که عینک آفتابی روی چشم و کلاه لب دارش هم روی سرش قرار داد که الهه آویزنش شد و جلوی همه ما گونه اش را ب*و*سید.

حرصم در آمد اما به روی خود نیاوردم و همگی سوار ون سفیدی که احسان اجاره اش کرده بود شدیم.

تو راه خودخوری می کردم چراکه احسان( راننده) و محسن جلو بودند و کیارش و الهه هم چفت هم و ناهید هم روی صندلی تکی کنارشان نشسته بود و با تلفنش ور می رفت.

زمانی که الهه خم شد و لبش را روی گونه ای ته ریش تازه درآمده کیارش گذاشت گویی کسی گلویم را در دست گرفته و می خواهد بفشارد و مرا خفه کند.

چشمانم نم گرفته بود و تار می دیدم، دستانم را روی زانوانم مشت کرده و سرم را زیر افکندم و لبم را جمع کردم.

لحظه ای از نظر گذشت وقتی توی دفترش مدام بهم می توپید و سرزنشم می کرد باعث شد لبخندعمیقی روی لب هایم آنحنان شد و با پشت دست گوشه اشکم را پس زدم و مصمم به خود قول دادم تا دوباره همان کیارش متعصب و مهربانم را ببینم و هیچ به ترفندهای زنانه الهه هم توجه نکنم و کار خود را انجام دهم.



زمانی که به اسطبل رسیدیم بادیدن آن همه اسب های رنگانگ سفید مشکی وقهوه ای لحظه ای دهانم شگفت انگیز باز ماند اما دو دختر جلویم چنان با جیغ خوشحالی می کردند که احسان هردو را توبیخ کرد.

همه پیاده شدند و تنها من و کیارش داخل ون بودیم که سرش را سمتم برگرداند و تاکید کرد:


romangram.com | @romangram_com