#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_185

چراکه نه؟

زحمت شام با شما بود و چای هم با بنده... الان می رم.

لبخندشیرینی زد:

حال کردی چه غذایی بهت دادم به من می گن آشپزباشی محسن.



گوشه لب هایم از لحنش کش آمد و سربه زیر وارد آشپزخانه شدم و زیرکتری راهم روشن کرده و به تعداد استکان و قندان روی سینی قرار دادم و هیچ به پچ پچ های آن دو هم اهمیت ندادم و از آنجا خارج شده و سمت اتاق خواب رفتم تا دستی به صورتم بکشم.

تا وارد شدم دستی جلوی دهانم قرار گرفت و پشت بندش صدای خشمگین کیارش روی لاله گوشم دمیده شد:

خیلی با اون پسره خودمونی شدی؟

اگه دردت یک چیز دیگه است به خودم می گفتی که بهترش رو دارم.

متعجب و گیج سرم را کج کردم تا چشمانش را ببینم که دستانش را برداشت و محکم تنم را به دیوار کوباند و باغیض غرید:

چیه راه به راه دنبالته؟

چرا ازش فاصله نمی گیری؟

درون قلبم آشوبی بود و از نزدیکی زیادش مدهوش او شده بودم و عطر ادکلن خنکش با عرق مردانه و تی شرت نخی اش مخلوطی از حس های تازه در من آرمیده شد و نگاهم بی حرف تا عمق چشمانش رسوخ کرد.

پلکی روی هم بست و سرش را هرچه نزدیک تر می کرد.

آب دهانم را هیجان زده بلعیدم و دستانم ناخواسته ازهم سبقت کردند و دور پهلوی او چنگ شدند و اندازه سه وجب مانده یک دفعه یاد چهره الهه افتادم و ناگاه او را با توانی عاجز از خود دور راندم.



کیارش مبهوت و گنگ قدری نگاهم کرد وپرسید:

چیشد!؟

romangram.com | @romangram_com