#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_170
لبخندبی جانی نثارش کردم و باشرم سمت مبل ها حرکت کردم و متوجه شدم الهه و ناهید مدام باهم پچ پچ می کنند و هردو تیزنگاهم می کردند و باز نمی دانستم مشکلشان بامن چه بود؟
نرم سرجایم نشستم که تلفن همراهیم در دستم لرزید.
متعجب صفحه اش را باز کردم که پیامی از جانب کیارش بود.
نگاهی به کیارش انداختم که کلافه ازجایش بلندشد و بیرون از سویت راه افتاد.
کنجکاو و بی قرار پیام را باز کردم و چشمانم مات و درشت ماند.
" زود پاشو اون سرخاب وسفیدابت و پاک کن ارغوان زود"
چندبار پلک زدم که الهه باخنده معناداری به دنبال کیارش رفت و صدایش را برسرش انداخت:
عزیزم کجا رفتی... بمون باهام بریم.
خشم و حسد تمام جانم را به اسارت برد و لجوج با او وخود از جایم تکان نخورده و برای خود سیبی پوست کندم و با حرص آن را آرام می جویدم.
آنقد پرت کیارش و الهه بودم که پاک محسن که مرا زیرنظر داشت را به کل فراموش کرده بودم.
باصدایش دستم خشک شد:
خیلی خوشگل شدی ارغوان خانوم.
به یک باره گرمای هیجان انگیزی برتمام تنم رسوخ پیدا کرد و من من کنان جوابش لرزان دادم:
ممنون لطف دارین.
نوچی کرد و کمی نزدیکم تر نشست که رنگم پرید و هراسان به درب سالن زل زدم که مبادا کیارش با دیدنمان گمال بد کند.
romangram.com | @romangram_com