#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_166


سرش سمت گوشم آورد و نجوا کرد:

عجیب به دل آدم می نشینی.

ماندن را جایز ندانستم و ازجایم برخاسته سمت تنها اتاقی که برای من والهه اشتراک بود واردشدم.

همین که وارد شدم الهه بادیدنم جیغی زد و عصبی نگاهم کرد:

نمی تونستی در بزنی دختره غربتی؟

تا آمدم جوابش رابدهم با کلمه" غربتی" دهانم قفل شد و خشکیده به در تکیه زدم که باغیض کنارم زد و غرولند کنان خارج شد.

آهی کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:

گمونم باید ازخیر این سفر می گذشتم.

پلکی زدم و کوله پشتی روی تخت یک نفره پرت کردم و خودمم سرافکنده رویش نشستم که صدای خنده شان به گوشم رسید.

اعتنایی نکردم و روی تخت باهمان لباس دراز کشیدم و نمی دانم چرا چشمانم گرم شد و خواب مرا در برگرفت.



با خاراندن بینی اخمی کرده و بادست کمی خاراندم و بعدغلتی زدم که باز زیرگوشم چیزی پرمانندی خوردباز قلقلکم آمد.

غری زدم.

- اه این وقت عصر پشه ازکجا اومده؟

یک دفعه کف پام لغزید که با اخم درهم ازجا پریدم که کله به کله شخصی شدم.

- آخ.

بادست پیشانی ام را می مالیدم.


romangram.com | @romangram_com