#جنون_انتقام_پارت_193

دایی:فعلا اصل مطلب این مامان کوچولوی...تو برو ته صؾ....

مهسا:خوش اومدی سامیارجان...مبارک باشه...انشاالله خوش قدم باشه...

سامیار:ممنون مهسا جون...لطؾ میکنید این جعبه رو بگیرید...

مهسا:البته...بده به من...دستت درد نکنه زحمت کشیدی...بیاین داخل سرپا خسته میشید...

همگی داخل پذیرایی شدیم وروی مبل ها نشستیم...آرزو با وسایل پذیرایی واردشدوبعدازروبوسی واحوالپرسی ازماپذیرایی کرد...دایی گفت که آرزووآقا رحیم

قراره بعداز ازدواج آرش برن وبا اونا زندگی کنن...آرش یک خونه دو طبقه توی تبریز خریده یک طبقه برای خودش ویک طبقه هم واسه مامانش وآقا

رحیم...آرش گفته میخواد مادرش کنارش باشه دایی هم موافقط کرده....دلم گرفت...با ؼصه به آرزو نگاه کردم وگفتم بازم پیش ما بیا دلمون براتون تنگ

میشه...آرزو تبسمی کردو گفت حتما...آقا به گردنم حق دارن...سامیارهم مثل آرشم میمونه شاید عزیزتر...

دایی:سامیار امشب برو خونه وسایل مورد نیازتون وجمع کن بیار اینجا.

سامیار:چرا؟؟؟

دایی:تازایمان آرام همین جا پیش ما میمونید...هم آرام تحت نظر مهسا باشه هم من حواسم بهتون باشه.

سامیار:من خودم حواسم................

دایی دستش رو به علامت سکوت بالا آورد...همین که گفتم دیگه نه به تو میتونم اعتمادکنم نه به آرام...

چشمام از تعجب گرد شد من چرا؟؟؟چرا همه رو با یک چوب میزنه؟؟؟؟خواستم اعتراض کنم اما تا دهن باز کردم دایی جدی ومحکم گفت:حرؾ همونه که گفتم.

مهسا با محبت رو به من کرد:به نظر من هم حرؾ سهیل درسته...تو یکبار سقط داشتی اونم با شرایط بد اگر اینبار خدایی نکرده به هر دلیلی بچه از دست بره

بارداری در دفعات بعد خیلی سخت میشه...پس بهتر که اینجا باشی تا تحت نظرما باشی...

به سامیار نگاه کردم....سرش رو پایین انداخته بودوحرفی نمیزد...میدونم تکرار گذشته شرمندش میکنه...منم سرم رو پایین انداختم وگفتم هرچی سامیار بگه.


romangram.com | @romangram_com