#جنون_انتقام_پارت_185

بود...رفتارش...مهربونی ولطافتش....بصورت ؼرق خوابش نگاه کردم ولبخند روی لبم نقش بست...پسرکوچولو داره مرد میشه....دیگه ؼد ولجباز

نیست...مؽروروخودشیفته نیست...روزگارحسابی تنبیهش کرده ودیگه لزومی نداره من کاری انجام بدم....این که روزگار بهترین معلمه راسته...ازپیشونی تازیر

چونش با انگشت اشاره لمس کردم...توخواب مظلوم بود....مثل یک نوزاد....چشمم روی ته ریش ولبهای ازهم باز موندش بودونفهمیدم کی خوابم برد....

باصدای آرزو که هم زمان به در ضربه میزداز خواب پریدم:پسرم...سامیارجان...مادر پاشو بیا شام....پدرت و مهسا سر میزمنتظرن....

سامیاراز حمام بیرون اومد...چشماش میخندیدولبهاش طرح لبخند داشت....از پشت در جواب داد: چشم الان میام...

بطرؾ کمدش رفت ولباس برداشت ...یک شلوار گپ طوسی با یک تیشرت جذب همرنگش...چشمکی بهم زد گفت خوب خوابیدی...بدنم وکمی کش وقوس دادم

وگفتم:آره...بهترین خواب عمرم بود نفهمیدم کی خوابم برد؟؟؟ساعت چنده؟؟؟؟

لبخندی زدو گفت:9ونیم...چشمام چارتا شد...وای...پنج ساعت خوابیدم...امشب مثل جؽدبیدارمیمونم...سامیاردرحالی که به طرؾ در میرفت گفت:من میرم پایین

تو هم برو تو اتاقت دوش بگیر بیا سرمیز.....بعدباخنده گفت سعی میکنم سرشون رو گرم کنم تا تو بیایی...ازخجالت سرخ شدم...پسره پررو باید به روم میاورد...اه.اه....با رفتن سامیار با عجله به اتاقم رفتم سریع دوش گرفتم وموهام روبالای سرم جمع کردم ویک

تاپ سبزوشلوارک جذب لجنی پوشیدمورفتم پایین...همه دور میز مشؽول صرؾ شام بودن...دایی به روم لبخند زدو سامیارکنارخودش منو نشوند...همه با

تعجب به من وسامیار نگاه کردن...سرم روپایین انداختم تا از خجالت ذوب نشم...با صدای دست دایی سربلند کردم به تبعیت از دایی مهسا وآرزو هم دست

زدن...دایی بلند خندیدو گفت:مبارک عزیزم خیلی خوشحالم...امیدوارم سامیار قدر این بخشش رو بدونه...سامیار در حالی که سرش روپایین انداخته بودگفت

میدونم....ازحالتش ؼم به دلم نشست..مثل مجرمی شده بود که حکمش رو آوردن...برای منحرؾ کردن موضوع بشقابش رو برداشتم وپراز برنج وقیمه کردم

وگفتم میخوام باهم بخوریم....دلم تنگ شده واسه وقتایی که موقع ؼذا خوردن سرت رو کلاه میزاشتم....لبخندی زدو قاشقش رو برداشت وهردو شروع به

خوردن کردیم ودر حین خوردن من سربه سر مهسا میزاشتم وسامیار سربه سرمن...دلم تنگ شده بود برای صدای خنده هامون که تو خونه میپیچید...راستی

چند وقت بوداینطوراز ته دل نخندیدم؟؟؟چقدر گذشت وبخشش لذت بخشه...احساس میکنم دلم کم کم داره باهاش صاؾ میشه...بعدازصرؾ شام سامیارازپشت

میز بلند شد دست من رو هم گرفت ورو به دایی گفت:بااجازتون مابریم بقیه اختلافامون روحل کنیم....


romangram.com | @romangram_com