#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_315


اه اللن دعواشون ميشه باز با اخم پشت کردم بهسون و سوار مورگلن شدم بال هاشو بهم زدو از مرز رد شديم.‏

شايد مريلينا ديونه بوده که گوش هاشو کيپ کرده بوده!!!اما صداي بدي توي گوشم پيچيد

صداي جيغ داد گريه التماس محکم گردن مورگان زو گرفتم و سعي کردم که فکرمو منحرف کنم اما بي فايده بود جادوي التماس هاشون باعث ميشد ناخوداگاه خودم رو توي اون زمان فرض کنم

زمان قتل عامشون

رنگ سرخ خاک حالا واسم معنا پيدا کرد مرگ هزاران کودک و جوون وپير به دست ارو و قبيلش

تمام بدنم خيس عرق شد و مورگان پي به حالم برد سريع برگشت و از مرز خارج شد

با فرود مورگان روي زمين پرت سدم و با صدا چنتا نفس عميق کشيدمو سعي کردم هوا رو ببلعم.‏

راويار با نگراني گفت:‏

هي کسي اونور بود؟ببينم حمله نشو بهت که!!!‏

‏:اوه نه اما اونور يه صداهايي مياد که از صدتا دشمن بدتره ثداي مرگ قتل خون جادوي سياه ميخواد وارد بدنت شه و بهت فشار مياره

چاتاي قمقمه ابو دستم دادوگفت:منم اون صداها روشنيدم اما موقع برگشت که جسممو هديه کردم از شنيدنشون لذت ميبردم

با اخم زل زد به زمين و گفت:‏

يه هيولا تو وجودمه که اگه نميره همه رو ميکشه.‏

با استفاده از پارافيني که راويار اورده بود گوش هانونو کيپ کرديم و از مرز رد شديم

مورگان درست بالاي سرما پرواز ميکرد و به زبان اژدهاها در سوگ مرده ها اوازهايي ميخوند و با جادوش باعث ميشد که کمتر مورد حمله ارواح قرار بگيريم

بالاخره به همون محل رسيديم کاسه ي سنگي همونجا بود و ماده ي وجوديت ارو تا سر درون کاسه لب ميزد

چهره ي چاتاي جنع شدوگفت:‏

اين کار درد زيادي داره نزازين شونه خالي کنم.‏

روي کاسه زانو زد و يه دستشو توي خاک فرو کرد چشماي سياه برادرم يکباره سفيد شد و صداي هيس هيسي از گلوش خارج شد...‏


romangram.com | @romangram_com