#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_312

خب خب بعد از به هوش اومدن چاتاي من و اون ميريم.‏

راويار:هي باز بدون اجازه تو رفتني شدي؟؟

‏:خب توهم ميتوني باهامون بياي اما بقيه نه چون خطرناکه.‏



سم:هي تو نميتوني بري به اون سرزمين ها.‏

‏:اين اخرين راهه تا چاتاي از بند ازاد شه وگرنه ممکنه دفعه بعد به جاي خودش يکي از ماها رو هدف بگيره.‏

صداي ضيعي از پشت سرم گفت:‏

حق با راموناست من تا از بند ازاد نشم واسه همتون خطر ناکم.‏

نگاهم به چهره ي جابرائل افتاد و گفتم:‏

و سم و الفينا ازتون ميخوام با جادو کاري کنيد که اين مرد بتونه زير افتاب راه بره.‏

سم با انزجار گفت:هي اون يه خون اشامه.‏

بالبخندگفتم:ويه قرباني به دست ارو پس کمکش کنيد در نبودم ما به همه ي متحدها نياز داريم.‏

کولمو پرکردم از وسايل مورد نيازم

واسم اهميتي نداره که گارژرون چقدر سرم داد زد و گفت راه ديگه اي پيدا کن

يا اينکه ملکه نازين دستور اکيد داد که حق ندارم برم اون طرف ها مهم زندگي برادرم و امنيت دوستام بود

چاتاي سلامتيش رو تا حدي بدست اورده بودو ضعيف هاش کمتر شده بود

راويار هم تارا رو فرستاد به گله و وسايلش رو برداشت الفينا و سم و رنو جابرائيل رو به بوکهارت بردن تا يه راه حلي واسه مشکلش پيدا کنن هرچند که گارژرون سخت مخالف بود.‏

مورگان هم با کله شقي راه افتاد و گفت که به نيروش لازم دارم ‏

خلاصه بعداز سه روز معطلي راه افتاديم

از شهر خارج شديم و طبق معمول نزديکي هاي کوه در مخفي قصر راهيل رو پيدا کردم

romangram.com | @romangram_com