#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_310

‏:هي سلام بچه ها کجا بودين؟؟

سم با خستگي گفت:اوه ما تازه به بوکهارتو رسيده بوديم که رنو با قدح استاد گيلدور تماس گرفت و موضوع رو گفت.‏

الفينا ادامه ي حرف سم رو بدست گرفت :‏

اوه استاد به شدت نگرانه ميدوني خيلي کم پيش مياد که يک نفر بتونه وارد بدن شخصي بشه در واقع ...ز..زماني که

با اعصاب خوردي گفتم:‏

در واقع زماني که شخص جسمش رو هديه بده.‏

هردوباهم گفتن:اوه تو از کجا ميدوني؟؟؟

‏:چيز خواصي نيست يه رويا داشتم در موردش و اصلا هم جالب نبود که مرحله به مرحله ي اين مراسم کثيف رو ببينم ‏

رنو:‏

پس اون خودشو هديه کرده؟؟!‏

سرمو با شدت تکون دادم و گفتم: در واقع خودش رو قرباني کرده رنو چونکه من خودم واضح ديدم با زور مجبورش کرد وبعدهم چاتاي به ما پيوست اما ارو ميخواد اونو نابود کنه.‏

الفينا:بايد راهي باشه...‏

‏:اره حتما راهي هست من پيداش ميکنم اما اول بايد يه فکري به حال زخم ها کنم نه با بخيه نه با جادو حل نميشن.‏

صداي خميازه اي از پشت سرم بلند شدتارا با بداخلاقي گفت:‏

اوه نزاري يه لحظه بخوابما حودت که راحت ور دل راويار خواب بودي!!‏

بقبه با تعجب به مکالمه ي ماگوش ميدادن با خباثت گفتم:‏

اوه خب پس ميخواي ور دل توبخوابم؟تا زماني که عشقم کنارمه؟و بايد بهت بگم اينجا جاي چرت زدن نيست خانم گرگه ‏

باحرص به سمت اشپزخونه رفت.‏

الفينا از تعجب شونه اي بالا انداخت و از روي کيسه ي اويزون به کمرش يه ظرف شيشه اي بنفش در اورد وگفت:‏

گيلدور اينو بهمون داد پودر شاخ تک شاخ جنوبي که شفا دهنده ي هر زخم و زهري هست

romangram.com | @romangram_com