#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_283
اه منتظرت بودم دختر حدس ميزدم خسته شدي و اومدي خودتو تسليم کني.
تعظيمي کردمو گفتم:در واقع اومدم تا راه هاي دوزخ رو به من ياد بدين.
چشمان گورمانندشو بهم دوخت وگفت:تويه جادوگري اما هنوز هم نيمه انساني داري حتي بااون پيمان هاي مختلفي که بستي.
:خب!!!
هادس:
خب نداره دختر دوزخ جاي نبرد تو نيست اونجا دوام نمياري و خيلي زود خواهي مرد باوجود اون گردنبند ناقص
سرمو تکون دادمو گفتم:
اهميتي نميدم قل سوم من هم انسانه اما اونجاست و تونسته زنده بمونع پس من ميرم.
هادس لبخند سردي زد وگفت:شتيد خوشايند نباشه اما بايد بگم قل سوم تو هرازچندگاهي از خون هيولاهاي ارو نوشجان ميکنه
رنو با انزجار اداي عوق زدن در اورد وگفت:
اون به يه هيولا تبديل شده تاسف داره .
هادس:نه هموز راهي براي نجاتش هست خيلي خب راه دوزخ رو نشونتون ميدم نگران نباشيد اما ...
نگاهي به من انداختو گفت:بچه ايندفعه اگه مردي برگشتي توش نيست چشم پوشي در کارنيست.
با انگشت اشاره اي کردوگفت:
تو واون همراهات محکوم به فنا ميشين.
سپس هادس انگشت هاشو تکون دادو يک اسکلت از خاک برخواست اسکلتي بدون پوست وگوشت که فقط لنگي بهش اويزون بود.
هادس با لبخندگفت:اين هم راهنماتون به دنبالش برين و درهاي دوزخ رو باز کنيد فقط يادتون نره پشت سرتون ببندينشون
بشکني زدو ما سه فوت دورتراز قصر روي زمين افتاديم از کمردرد اه بلندي کشيدمو با چشم به دنبال اسکلت گشتم.
دست به سينه بالاي سر بقيه ايستاده بود و با يکي از استخون دنده هاش که از جا در اورده بود شروع کرد به سيخونک زدن به بقيه ظاهرا بيشتراز من عجله داشت
romangram.com | @romangram_com