#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_267


سعي کردم ارتباط ذهنيمو باهاش برقرار کنم اما بي فايده بود مغزم از ترس فلج شده بود و هيچ ارتباطي ميسر نبود.‏

اب دهنم از ترس خشک شده بود،سقوطم از اين ارتفاع برار با مرگ بود.‏

يکهو واقعيت عين يه پتک خورد فرق سرم من با سرعت زيادي از آسمون داشتم به سمت زمين سقوط ميکردمو حتما تبديل به يه پودر گوشتي ميشدم.‏

با تمام توانم جيغ کشيدم هواي اطرافم مثل دفعات قبل که از ترس جيغ ميزدم سرد و سردترشد.حالا واضح مي تونستم سطح زمين رو ببينم زير پاهام هيچ درخت يا بوته اي نبود يه دايره که انگار از پيش تعيين شده بود که خالي و برهوت باشه تا من با مغز اونجا سقوط ازاد کنم.‏

حالا فقط ده متر با مردن و له شدن فاصله داشتم.چشمامو بستم و منتظر پرواز روحم شدم.‏

اما هيچ خبري نشد!!!!فقط روي يه سطح خاردار فرود اومدم که باعث سوزش پوستم شد

اروم لاي پلک هامو از هم باز کردم.‏

توي آسمون بودم!!!!اما اين امکان نداره!!!! من فقط 10 متر با مرگ فاصله داشتم

زل زدم به چيزي که خارهاش توي تن فرو رفته بود يه اژدهاي نسبتا بالغ طلايي رنگ از کجا اومده يعني؟!!!‏

با صداي بلندي که سعي کردم توي زوزه ي باد به گوش هاش برسه گفتم:‏

هيي تو کي هستي؟؟؟

با غرش و تنبلي گفت:من تانکس نفس آتشين هستم بانو.‏

اوپس يه اژدهاي ماده .باز دوباره با فرياد گفتم:‏

از کجا پيدات شد اونوقت؟؟؟

با غرش نچندان دوستانه اي گفت:ملکه ي الف ها من رو مامور گشت زدن به دور منطقه ي محافظت شده کردن.شما که سقوط کردين اون اژدهاي کودن نفهميد و به پروازش ادامه داد.‏

با خشم گفتم:‏

هي مورگان اصلا هم کودن نيست.‏

غرشي کردو با کم محلي به من اوج گرفت. تانکس من رو روي زمين بدون درختي 20 قدم به مرز جادويي رها کرد و رفت.‏

به سمت مرز راه افتادم که صداي غرشي ميخکوبم کرد از لاي درخت ها سرک کشيدمو ديدم که مورگان با خشم درخت ها رو به اتيش ميکشه و سر بزرگش رو محکم به زمين ميکوبه.‏


romangram.com | @romangram_com