#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_221


راويار با دو به سمت ما اومد و با صداي ذهن گفت:زود بانو بچسب به زيرشکم من بدو تا بو نبرده

کوله رو انداختم روي دوشم و کمان وشمشيرو وصل کردم به شلوارم و پاهامو چفت پهلوهاي راويارکردمو دستمو محکم به موهاي قفسه ي سينش گرفتم.‏

با احتياط شروع کرد به حرکت کردن اب دهنمو قورت دادمو نفسم رو حبس کردم اما سربروس حتي يکي از سرهاشونزديک ما نياورد

راويار سريع از جاده ي وسط و ازبين پاهاي سربروس گذشت ‏

منو پشت تخته سنگ گذاشت و برگشت.‏



اينبار کمي طول کشيد سگ باشامه ي قوي يه چيزايي حس کرده بود اما راويار نميدونم چه طور گمراهش کرد.‏

بنديکو بغل دست من انداختو کوله رو به دندون گرفت و پشت صخره محو شد

چنددقيقه بعد سرحال برگشت ومرتب لبخندميزد با ذوق گفت:‏

مطمئن بودم جواب ميده خيلي سگ حرف گوش کني بود.‏

بنديک هم زيرلب مرتب غرغر ميکردو ميگفت چندقدمي بيشتر بااين فاصله نداشته که معده ي سربروس رو از نزديک ببينه.‏



وسايلمون رو برداشتيم و راه افتاديم نگاه به جاده ي سمت چپ انداختم که مستقيم ميرفت به دشت هاي اندوه

صدها هزار روح از زن ومرد سرگردان توي دشت ها راه ميرفتن و خالي ازهرحسي اه ميکشيدن

روح مردگان گناه کار به دشت هاي اندوه فرستاده ميشدن براي مجازات ابدي

هرچي بيشتر نزديک ميشديم تنفرم از هادس بيش ترو بيشتر ميشد

جاده سمت راست منتهي ميشد به يه بهشت کوچک که اسمش رو بلد نبودم تعداد روح هاي توي بهشت کم بود اما همگي خوشحال

نگاه به قصرپيش روم انداختم سياه و بزرگ ‏

هادس خداي ثروت هم هست به دليل داشتن منابع زيرزميني فراوان اما قصرش از جنس طلا و جواهر نبود


romangram.com | @romangram_com