#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_213


خب بعله تو به رامونا گفتي اما من خودم ميدونم.‏

بازاينم تعجب کرد سعي کردم مختصرومفيد ماجرا رو براش تعريف کنم باور نميکرد با کلي برهان و دليل و خاطرات بالاخره قبول کرد





همچين منو بغل کرد و فشار داد که آب لمبو شدم

بعدش هم منو به قصر زير زمينيش برد

کوتوله هاي سنگي مثل قبل درحال تلاش بودن و راهيل واقعا ترسناک ميشد در برخورد باهاشون



سه روز گذشت و چيزي تا رسيدن به مرز زميني نموند راهيل نميتونست منو ببره اونور مرز چون اونجا پراز مرگ و جادوي سياه بود

فقط خودم و اژدها ها ميتونستيم وارد بشيم چون اژدها ها نيروي جادوي من رو با کمي طلسم که ساخته شده از خون من بود رو داشتن و صداي زجه ي مردم قبيله نميتونست اون ها رو

به خلسه ببره

بالاخره رسيديم.‏

راهيل رو راضي کردم که همونجا بمونه اژدها ها از آسمون فرود اومدن و گارژرون پيش راهيل موند.‏

سوار لوکا شدم و چشمامو بستم آروم شعر قديمي رو زير لب خوندم

سلام بر اين دشت کهن

سلام براين مثلث کهن که خراب شد به دست اهرمن

مردمه من .مردمه من ارام بخوابيد بر گور خود

مردم پرشور ونشاط آرام بخوابيد

تا روز انتقام.‏


romangram.com | @romangram_com