#جادوی_چشم_آبی_پارت_169

اونشب هم گذشت مثل هر شب...مثل هر شبی که توی این مدت گذشته بود و فقط یه چیز فرق کرده بود،من،سلنا
لیبرا دلم برای خانواد ام تنگ شده بود خیلی هم تنگ شده بود.
اون مدتی که قرار بود ما توی ویلای سفید باشیم هم گذشت و حالا به پایتخت برگشتیم..ولی الان همه متوجه شدند
که من یه چیزیم هست...یه اتفاقی افتاده.
نمیدونم کجا بودم ولی جای زیبایی نبود..یه دشت بود...دشت ساوان..میشناختمش،نزدیک شهر خودمون بود،دیوید
رو به روم بود دیدمش،بعد از چند لحظه دیوید لبخندی زد و خاکستر شد!به هوا رفت و دود شد همه چیز عوض شد
و جلوش چشمم تیره و تار شد...صدای دانیکا مدام توی گوشم زنگ می زد..مدتی بعد سرنوشتت عوض
خواهد...عوض خواهد شد...به پیش من می آیی و سرنوشتت را رقم خواهی زد...رقم خواهی زد...زمان کمی تا انتظار
باقی مانده...زمان کمی تا انتظار باقی مانده...منتظرم باش....منتظرم باش
و یکهو از خواب پریدم،نفس نفس میزدم و زمان و مکان از دستم در رفت بعد از چند لحظه که حالم جا اومد یه دو
دو تا چهار تا کردم دیدم فقط یک ماه مونده به روز موعود فقط یک ماه..به جانشینی و ملکه شدن من...مدتی کمی
بود
و دوباره گرفتم خوابیدم
یک ماه مثل برق و باد گذشت سریع تر از اونچه فکرش رو می کردم توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد روز کادوی
کریسمس هممون برای همدیگه کادو گرفته بودیم،کادوی شارلوت به من یه خرس عروسکی بود!و سر همون
خرس کلی مسرخم کردن،کادوی خانم رزیتا و آقای جیمی هم گوشواره ودستبند ظریف بود که روش شکوفه های
کوچک طراحی شده بود.
من هم برای شارلوت یک دستبند گرفته بودم...و برای کبین یه ساعت مچی نقره ای رنگ گرفتم..کبین هم برای من
یک گردنبند گرفته بود که وسطش یک قلب بود و اگه قلب رو باز میکردی توش به انگلیسی حرف sرو نوشته شده
بود...و همون شب من همه چیز رو گفتم...مو به مو...همه چیز رو برای کبین تعریف کردم....اخه اونشب خیلی بیشتر

romangram.com | @romangram_com