#جادوی_چشم_آبی_پارت_157

در همین موقع کبین هم اتاقش اومد بیرون با دیدن من یه چشمک شیطون زد و رفت.نوچ نوچ ببین پسر مردم
خودش داره کردم میریزه من بی تقصیرم.
همه درو هم جمع شده بودیند و صبحونه میخوردند یه سلامی به همه گفتم و مشغول خوردن صبحونه شدم.اقای
جیمی سرفه ای کرد وگفت-خوب بچه ها نظرتون چیه این یه هفته اول کریسمس رو بریم ویلای سفید؟
به بقیه نگاه کردم.شارلوت با خوش حالی گفت-اخ جون!همون ویلایی که توی شمال پایتخته و سورتمه داره؟؟اره؟؟
اقای جیمی با لبخند گفت-اره شارلوت همونجا...خوب موافقید؟شارلوت با جیغ گفت-هورا هوراااا من که هستم.
کبین هم گفت-باشه منم موافقم.منم که مطیع جمع قبول کردم.قرار شد امروز وسایلمون رو جمع کنیم و فردا صبح
حرکت کنیم و اقای جیمی هم امروز یه سر به اونجا میرفت تا ویلا رو برای ورود ما اماده کنن.
با شارلوت به اتاقامون رفتیم تا وسایلمون رو جمع کنیم.رو یه شارلوت گفتم-اونجا چه جور جاییه؟؟گفتی پیست
اسکی و سورتمه هم داره؟
شارلوت با لحن شادی گفت-البته من پارسال اونجا بودم خیلی خوب بود مخصوصا پیست اسکی و سورتمه وای فوق
العاده اس.ت
ازه یه دریاچه ی بزرگ هم داره که هر سال همین موقع یخ میبینده و اونجا هم هر شب مردم زیادی جمع میشن و
اسکی روی یخ میکنن.
باید حتما ببینی.سری تکون دادم و مشغول جمع کردن لباس هام شدم. صبح شده بود ولی من خیلی خوابم میومد.که
احساس کردم یکی داره توی اتاق پچ پچ میکنه.فکر کردم توهم زدم دوباره خوابیدم که با خالی شدن یه لیوان اب
یخ با جیغ فرا بنفش از جام بلند شدم و شارلوت رو دیدم که با خنده شکمشو گرفته بود و یه لیوان اب توی دستش
بود و فهمیدم که این دختره باز رگ اذیت کردنش گل کرده.
با سرعت وصف نشدنی خودمو بهش رسوندم و یه دونه کوبوندم توی سرش و گفتم-تو جور دیگه ای بلد نیستی منو
از خواب بیدار کنی؟؟

romangram.com | @romangram_com