#جادوی_چشم_آبی_پارت_155

من...چون تو لباس نپوشیدی رومو اونور کردم. احساس کردم داره میخنده.
با حرص گفتم-نخند.بدبختی من خنده نداره زود لباس بپوش.اونم گفت-باشه وایسا.
بعد انگار از تخت بلند شد و به طرف کمد لباس هاش رفت و بعد از چند دقیقه گفت-خوب پوشیدم.برگشتم سمتش
و سرمو انداختم چایین و گفتم-میشه..می..شه امشب اینجا بخوابم؟؟
کبین با بدجنسی تمام گفت-نه!نخود نخود هر کی بره سر جای خود!
0 1
صدامو مظلوم کردم و گفتم-اصلا راه نداره؟؟نمیذاری؟؟بعد با حالت گریه لب برچیدم و گفتم من از رعد و برق
میترسم..که بازم صدای غرش رعد و بر اومد و من خواستم بازم جیغ بکشم که سریع اومد سمت منو دستشو گذاشت
جلوی دهنم و گفت-چرا هی جیغ میکشی؟؟میخوای مامان و بابا رو بلند کنی؟خوب...باشه چون اعتراف کردی از
رعد و برق میترسی اجازه میدم امشب اینجا بخوابی!
با حرص گفتم-من نمیترسم(اره جان خودم چند لحظه پیش داشتم سکته میکردم).
که بازم صدای این رعد و برق بعنتی بلند شد اینبار از ترس به تیشرت کبین چنگ زدم و گفتم-باشه...باشه..من من
میترسم بذار اینجا بمونم.
انگار اونم از این تغییر حالت ناگهانی من تعجب کرده باشه گفت خوب باشه من که اجازه دادم.بعد با یه حرکت
پرید سر تختش و به اونطرفش اشاره کرد و گفت-تو اونجا بخواب.منم اینطرف.
ای خدا...چاره ای نداشتم پس رفتم اونطرف تخت و پتو رو روی خودم کشیدم و خوابیدم..چند لحظه نگذشته بود که
اینبار صدای رعد و برق و قطره های بارونی که به پنجره میخورد شدت گرفت..دیگه نزدیک بود گریم بگیره..با
اینکه کبین پشیم بود ولی داشتم سکته میکردم و تمام بدنم داشت میلرزید.
متوجه شدم کبین روتخت تکون خورد و بعد دستای بزرگش منو برگردوند و به سمت خودش کشید و منو به سینش
فشرد.خواستم حرفی بزنم که گفت-هیشش بخواب.اگه قرار باشه تا صبح اینجوری بلرزی که نمیشه پس همینجا

romangram.com | @romangram_com