#ایسکا_پارت_71
- بهخدا که خیلی بیشعوری. حقش نیست الان بهت محل سگم نذارم؟ چرا گفتی نمیای؟ میدونی چهقدر از دستت دلخور بودم؟ بهخدا اگه نمیومدی، دیگه حتی جواب سلامتم نمیدادم.
از توی بغلم درش آوردم و با خنده گفتم:
- هی هی... زبون به کام بگیر دختر الان پس میفتی!
بلافاصله رو کردم به مهیار که کنارمون ایستاده بود و با خنده داشت به اخمای درهم صنم نگاه میکرد.
- برای صنم خیلی خوشحالم که یه شوهر خوب گیرش اومد و برای شما هم...
مکث کوتاهی کردم و با شیطنت به صنم نگاه کردم و دوباره گفتم:
- برای شما هم خیلی ناراحتم که عاشق این روانی دو شخصیتی شدین. از حالا به بعد زندگی خودتون رو به فنا رفته بدونید.
جیغ صنم بلند شد و خنده ی مهیار هم بلندتر شد. دست صنم رو گرفت و بـ..وسـ..ـهی کوتاهی به دستش زد و گفت:
- این روانی دو شخصیتی دنیای منه. دیوونهی شخصیت و کاراشم.
صنم ذوق مرگ شد. با نیش باز شدهای نگاهم کرد و زبونش رو درآورد.
- سرت به طاق کوبیده شد عزیزم؟ قهوهای شدی نازنینم؟
خندیدم و با محبت نگاهشون کردم.
- امیدوارم همیشه همینجوری اینقدر عاشق و شاد باشید.
مهیار سرش رو پایین انداخت و مؤدبانه تشکر کرد؛ اما خندهی صنم جمع شد و با بغض گفت:
- تو که منو ول نمیکنی؟
دلم واسش ضعف رفت. همچین با مظلومیت این سؤال رو پرسید که ناخواسته دوباره بغلش کردم.
- چرا ولت کنم عزیزم؟ مگه میخوای بری بمیری؟ چیزی عوض نشده که یه شوهر کردی! تو هنوز همون صنمی، منم همون نیاز!
گونهش رو بوسیدم.
- دوستی منو تو همیشه پا برجاست.
بسته کادویی رو که آماده کرده بودم، از توی کیفم درآوردم و بهشون دادم.
romangram.com | @romangram_com