#ایسکا_پارت_209


شونه‌هامو بالا انداختم و سمت دستشویی رفتم. به من چه که کیه! فعلاً که خیلی ازش خوشم اومده، بقیه چیزا میره تو حاشیه.

یه شلوار جین تنگ و لوله‌ای مشکی پام کردم با یه تونیک سرمه‌ای که بلنداش تا پایین بـاسـنم بود. از این مدلا بود که جلوش بازه. زیرش یه تاپ مشکی پوشیدم که جلومو بپوشونه. موهام رو باز و رها ریختم دورم و یه خط چشم خفنم دور چشمام کشیدم. نباید جلوی زیبایی گیسو کم می‌آوردم!

رفتم پایین. خونه این‌قدر بزرگ بود که اصلاً نمی‌تونستم تشخیص بدم که آشپزخونه کجاست! از یکی از خدمتکارا که داشت از کنارم رد می‌شد پرسیدم که کدوم قسمته، اونم راهنماییم کرد. وارد که شدم سلام کردم و صبح به‌خیر گفتم.

جوابم توسط محمد به سردی داده شد و امید فقط نگاهم کرد؛ اما بازم به معرفت گیسو!

- سلام خوشگله! زود بیا بشین بخور که خیلی کار داریم امروز.

موندم کجا بشینم. میز بزرگی بود! در همین حین امید صندلی کناری خودش رو کشید کنار و جدی گفت:

- بیا اینجا بشین.

گیسو که خودش کنار محمد نشسته بود با دیدن این صحنه لبخندش عمیق‌تر شد و گفت:

- آقاتونو منتظر نذار نیاز خانوم!

منم لبخند زدم و بی‌حرف رفتم و نشستم.

گیسو برام آب پرتقال ریخت، تشکر کردم و کمی ازش خوردم. صدای محمد باعث شد که چشمام بچرخه و بشینه روی صورت بی‌تفاوتش.

- مهمونی امشبه. ساعت هشت از اینجا میریم.

سرمو تکون دادم و به خوردن مشغول شدم. گیسو با هیجان گفت:

- من عاشق مهمونیای این شکلیم، خیلی بهم خوش می‌گذره. گرچه مطمئنم سری قبل به نیاز بیشتر از همه خوش گذشته!

چشمامو گرد کردم و نگاهش کردم که چشمای شیطونش به صورتم بود.

- چرا؟!

با حالت بامزه‌ای انگشتای کشیدش رو دور فنجون قهوه‌اش کشید و گفت:

- عزیزم پول پونصد-شیشصدتا سکه گیرت اومد، اونم از مردی که عاشقشی! یه رقـ*ـص رؤیایی با یه عشق رؤیایی؛ مثل توی فیلما!

راست می‌گفت، مثل توی فیلما بود. حقیقتاً اون شب با تمام اضطراب‌هایی که برام داشت، خیلی بهم چسبید.

- آره شب خیلی خوبی بود.

romangram.com | @romangram_com