#ایسکا_پارت_197
یعنیا قلبم داشت میاومد تو دهنم؛ اما عمراً به روی خودم نمیآوردم. پتو رو کشیدم روی خودم و چشمام رو روی هم گذاشتم.
میدونستم هنوز زل زده بهم. حرارت نگاهش بهخوبی قابل تشخیص بود.
نمیدونم چقدر گذشت؛ اما اینو میدونم که خیلی زمان زیادی بود. همچنان نگاهش نوازشوار روی صورتم بود و با همهی وجود حسش میکردم.
کمکم داشت خوابم میگرفت. خیلی خسته بودم. این چند وقته خیلی تنش و درگیری داشتم. اما حضور امید توی اتاق نمیذاشت راحت بخوابم. هم استرس داشتم، هم دلگیر بودم و هم از حضورش آروم بودم.
کلاً خودگیری عجیبی دامنم رو گرفته بود.
تخت تکونی خورد و بلافاصله بعد از اون تکون، دستاش دور کـ*ـمرم حلـ*ـقه شدن. با تعجب اومدم برگردم سمتش که نذاشت و من رو محکمتر به خودش چسبوند. سرش رو فرو برد توی گر*دنم و گفت:
- تکون نخور. فقط بخواب.
دستمو گذاشتم روی دستش تا قفلشون رو باز کنم؛ اما مگه میشد؟ با اعتراضی که میدونستم فقط اسمش اعتراضه، با لحن نرمی گفتم:
- باز شروع کردی تو؟ برو توی اتاق خودت بخواب.
موهام کل صورتش رو پوشونده بود. نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
- زیاد حرف میزنی. فقط بگیر بخواب نیاز!
در اون که قلبم داشت سـ*ـینهم رو میشکافت شکی نبود؛ اما میدونستم که اگه سرکشی دیگهای بکنم، ممکنه بخواد کار دیگهای انجام بده. فعلاً نمیخواستم. برای همین سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم.
خداروشکر که پشتش بهم بود و نمیتونست لبخند گشادم رو ببینه. ببین با یه بغـ*ـل ساده چهجوری خرش شدم!
«چشمهای من
این جزیرهها که در تصرف غم است
این جزیرهها که از چهارسو محاصره است
در هوای گریههای نمنم است
گرچه گریههای گاه گاه من
آب میدهد درخت درد را
برق آه بیگـناه من
romangram.com | @romangram_com