#ایسکا_پارت_187
سالن به همهمه افتاد. بعضیا زیر گوشی با هم حرف میزدن، بعضیا میخندیدن، بعضیا مشتاقانه فقط نظاره میکردن. بعضیا هم مثل همین امید و محمد مثل برج زهرمار شده بودن.
پسره با پیشنهاد مشایخی خندهای کرد و عقب کشید. مسیح ایندفعه رو تا یک شمرد و مشایخی و دختره با هم رفتن وسط و شروع به رقـ*ـصیدن کردن. اون دختر واقعاً شبیه یه پرنسس تمام عیار بود!
وقتی که میرقـ*ـصید، نگاه مشتاق مردای جمع شکارش میکرد. معلوم بود ساعتها برای این مدل رقـصیدن وقت گذاشته. مشایخی هم معلوم بود زیادی تجربه داره و کلاً این کارهست. خوب کیسی رو انتخاب کرده بود.
نمیدونم چرا ولی اون لحظه توی دلم به قدرت بیانتهای خدا اقرار کردم. بهراستی که زن، مظهر زیبایی خلقته. زیباترین آفریدهی خداوند!
وقتی که رقـ*ـص دونفرهی اون زوج تموم شد، مسیح دوباره اومد وسط و به جمع رو کرد. خلاصه چند نفری اومدن رقصیدن، تا اینکه بالاخره همه گیر دادن به خود مسیح که فرد مورد نظرش رو انتخاب کنه و برقـصه.
با خنده رو کرد به جمع و گفت:
- تا دست توی جیب نکنم ولکن نیستین نه؟
همه با هم گفتن جوابش رو دادن و جوابشون هم مثبت بود. با خنده به امید نگاه کردم و گفتم:
- واقعاً اینا چقدر خوشن! اصلاً نمیذارن بهشون بد بگذره، پولداری هم عالمی داره.
با همون اخمای وحشتناک نیمنگاهی بهم انداخت و گفت:
- یه جوری حرف میزنی که انگار خودت تو یه خونوادهی معمولی بزرگ شدی. پدر تو شاید از افراد این جمع پولدارتر نباشه، اما کمتر نیست.
- خب آره ولی من همیشه سعی میکردم توی اینجور محافل شرکت نکنم. اکثر مجلسهای ما خیلیخیلی رسمی برگزار میشد و خبری از این جنگولکبازیا توش نبود.
- بانوی مورد علاقهی من تنها یه نفره، نیاز مشکات!
یهو همچین گردنمو چرخوندم سمت مسیح که برای یه لحظه حس کردم گردنم بدجوری رگبهرگ شد. این مرتیکه چه زری زد؟
با بهت بهش خیره شدم؛ اما نگاه اون با خونسردی بهم بود و منتظر بود تا عکسالعمل خاصی نشون بدم. همه در سکوت رد نگاهش رو گرفتن تا به من رسیدن.
اینقدر شوکه شده و از طرف دیگه هم اونقدر عصبی بودم که حتی نمیتونستم یه کلمه دری وری بارش کنم. آخه من بیام با توِ نفرتانگیز برقـ*ـصم بیشعور؟
اومدم دهنمو باز کنم و مخالفت خودمو اعلام که صدای قاطع امید باعث شد دهنمو ببندم و بهش نگاه کنم.
- نیاز با هیچ مردی نمیرقـ*ـصه! این خانوم معشـ*ـوقهی منه. مثل اینکه یادت رفته جناب صالحی؟
معلوم بود که چقدر عصبی شده. نبض پیشونیش تندتند میزد، اما سعی داشت خودش رو کنترل کنه.
مسیح وقیح با لحن بیخیالی گفت:
romangram.com | @romangram_com