#ایسکا_پارت_175
گره اخماش عمراً از هم باز نمیشد. با تشر گفت:
- به قول خودت اون مال قبلاً بود. الانم مثل بچهی آدم یه چی بنداز رو خودت!
نمیتونست مثل آدم حرف بزنه؟! به خدا اگه ملایمتر بهم میگفت همون اول قبول میکردم؛ اما همهش میخواد امر و نهی کنه. همهش میخواد آدمو بکوبونه!
چپچپی نگاهش کردم و رفتم سمت در، در همون حین گفتم:
- چه قبلاً چه الان! لباس پوشیدن من یکیه! تو هم آقا بالاسر نشو. هر جوری دلم بخواد لباس میپوشم!
نذاشت به در نزدیک بشم و از پشت دستمو گرفت و کشیدم سمت خودش. جوریکه وقتی برگشتم دستام روی سـ*ـینهاش فرود اومد. به چشماش نگاه کردم. اونم بهم خیره بود. دستاش دور کمـ*ـرم حلـ*ـقه شد.
- چرا میخوای لج کنی؟
تقلا نکردم که از آغـ*ـوشش دربیام. جای من اینجاست! این آغـ*ـوش گرم و محکم مال منه! مال نیاز مشکات.
هنوز هم خیره نگاهش میکردم. با لحن آرومی، صادقانه جواب دادم:
- وقتی باهام بد برخورد میکنی منم ناخواسته رگ لجبازیم گل میکنه!
یه تای ابروش رو بالا داد. منو محکمتر به خودش چسبوند و گفت:
- اولش خوب برخورد کردم؛ اما تو به حرفم توجهی نکردی! برای همین مجبور شدم از روش همیشگی استفاده کنم!
هنوز دستام رو سـ*ـینهاش بود؛ اما بازم همه جوره حسش میکردم. کاملاً به هم چسبیده بودیم.
با حالت بامزهای چپچپ نگاهش کردم و گفتم:
- خودت فکر میکنی رفتارت نرمال بوده! جلوی رسولی خیلی فجیع امر و نهی کردی! نمیگی منم برای خودم غرور دارم؟ قدیما بیشتر رعایت میکردی.
دستش حالت نوازش وار روی کـمرم حرکت میکرد. در همون حال، با صدای آروم و بمش که توی اون شرایط یه حس خاصی رو بهم القا میکرد گفت:
- تو چی؟ نمیگی وقتی اینجوری میای جلوی رسولی من عصبی میشم؟! قدیما حتی توی مهمونیها بیشتر رعایت میکردی. لباسات اینقدر باز و بدن نما نبودن! به غیر از همون یه بار که توی کلوب دیدمت.
بخاطر نـ*ـوازشش یه خرده د*اغ کردم. اصولاً آدم بیجنبهای نبودم اما خب امید با همه فرق داشت!
نگاهمو توی صورتش چرخوندم و چشمام روی لـبای خوش حالت مردونهاش خشک شد. شک نداشتم که طـ*ـعـم این لـ*ـبا بینظیره! میدونستم که چشم خیلیا به این لـ*ـبهاست!
نگاه خودشم محو لـ*ـبام بود.
romangram.com | @romangram_com