#ایسکا_پارت_173

نگاهی توی آینه به خودم انداختم. تا حالا خودم رو این‌قدر جذاب و زیبا ندیده بودم. پس اون همه زیبایی که توی افسانه‌ها ازش حرف می‌زدن وجود داشت. حالا اون همه افسونگری در من جمع شده و به شدت دل هر آدمی رو می‌لرزوند! باید از آرایشگری که این‌طور ماهرانه گریمم کرده بود، تشکر می‌کردم. انگار صورت من یه بوم بود که اون آرایشگر ماهرانه روش نقش زده.

خط چشم کشیده و پهن دور چشمام باعث شده بود که چشمام حالت کشیده و خمـار به خودشون بگیرن، سایه‌های سیاه و طوسی و سرمه‌ای پشت پلکم به‌زیبایی یه کهکشان، طرح زده شده بودن. لنزهای طوسی و گربه‌ای مانندم چشمای هر کسی رو میخکوب می‌کرد. مژه هامم به شکل ماهرانه‌ای با رنگ‌های سورمه‌ای و مشکی تاب خورده بودن. رژلب بادمجونی تیره‌ام، لبام رو حجیم‌تر از هر زمان دیگه‌ای نشون می‌داد. موهای بلند و حالت دار سورمه‌ای رنگم، دورم پخش شده بود و زیبایی بی‌نظیرش رو به‌رخ می‌کشید. بدن لطیف و مهتابی رنگم توی اون پیراهن دکلته و چسبون مشکی رنگ، بیشتر به چشم میومد.

اما همه اینها باعث نمی‌شد حتی ذره‌ای از اضطراب و استرسم کم بشه!

امشب، شب مهمی رو در پیش داشتم. باید مثل همیشه خونسرد رفتار می‌کردم. باید حق به جانب می‌بودم. باید طبق نقشه رفتار می‌کردم وگرنه همه چی خراب می‌شد!

چند دقیقه‌ای جلوی آینه مکث کردم و کم‌کم سعی کردم که آرامشم رو به دست بیارم. نقابی از غرور و اعتماد به نفس رو به چهره زدم و با افکار مشوش و قلبی که برای خودش پایکوبی راه انداخته بود، از اتاق بیرون زدم. هم‌زمان با خارج شدن من امید هم از اتاق کناری بیرون اومد. با دیدنش برای چند لحظه همه‌چیز از ذهنم یه جای دیگه شوت شد!

ایستادم سرجام و با دهن باز بهش خیره شدم. خدای من! چقدر این کت و شلوار مشکی به همراه کروات طوسی بهش میومد!

اونم محو من شده بود البته همراه با اخم! می‌دونستم که از حضورمون راضی نیست. از اولم راضی نبود؛ اما با اسرارهای مکرر من و عزمی که می‌دونست به هیچ عنوان شکسته نمیشه، رضایت داد که با هم توی این نقشه شکرت کنیم. البته از اون موقع تا حالا همه‌ش بداخلاق بود و تو پرم می‌زد. می‌دونستم که حسابی نگرانه و می‌ترسه که اتفاقی برام بیفته. کم‌کم اخلاقش دستم اومده بود و درک می‌کردم که این همه بدخلقی بابت چیه.

نمی‌دونم چقدر داشتیم همو نگاه می‌کردیم؛ اما زمانی که سردار محمد رسولی از اتاقی که امید اومده بود بیرون، خارج شد. به خودم اومدم و سعی کردم که به چشمای هیزم مسلط بشم. از حق نگذرم اونم خیلی جذاب شده بود. کت و شلوار مشکی به همراه کروات مشکی، کت امید کمی حالت اسپرت داشت؛ اما کت سردار خیلی رسمی بود.

نگاهی بهم کرد و بی‌تفاوت گفت:

- می‌دونی که باید چی‌کار کنی؟ لازمه که بازم تکرار کنم؟

نه با دیدنم مات شد نه اینکه حالت نگاهش تغییر کرد. خیلی‌خیلی نرمال بود رفتارش! البته شاید اون‌جوری که فکر می‌کردم زیبا نشده بودم. نمی‌دونم والا!

نگاه مصممو توی چشمای میشی رنگ و براقش دوختم. با لحنی که نشون نمی‌داد درونم چقدر مضطربه، گفتم:

- نگران چیزی نباش یزدان کبیری. من کارمو بلدم!

همه اونجا سردار رسولی رو به اسم یزدان کبیری می‌شناختن. یه مرد تاجر که مثلاً یعنی یکی از کله گنده‌های وارد کننده‌ی جنس قاچاق به ایرانه!

امید یه قدم اومد سمتم و بدون توجه به سردار، بی‌مقدمه گفت:

- این لباس کت نداره؟!

با چشمای گردشده نگاهش کردم. یعنی الان غیرتی شده؟!

- کت برای چی؟!

به سرشونه‌های عـریـ*ـان و یقه‌ی خیلی بازم نگاهی انداخت و گفت:

- برو یه چیزی روی خودت بنداز!


romangram.com | @romangram_com