#ایسکا_پارت_161

با همون ژستش رفت سمت در اتاق و در همون حینم گفت:

- بهت که گفتم. گاهی اوقات خشونت لازمه! من اگه می‌خواستم با تو به نرمی برخورد کنم الان نه تو اینجا بودی، نه من؛ پس بهتره به روش خودم پیش برم!

و از اتاق خارج شد. یادمه یه بارم همون اوایل بهم گفته بود که در اصل خیلی آدم مغرور و خشنیه؛ اما همیشه تمرین می‌کنه که خوش برخورد باشه و غرورش رو از بین ببره؛ چون که هر آدمی به‌راحتی می‌تونه این‌قدر بداخلاق باشه اما هر کسی نمی‌تونه توی این شرایط خاص و شهرت آروم و مهربون باشه!

حالا هم به نظر من خیلی وقته که دیگه تمرین نمی‌کنه که مهربون باشه! چون که به‌طرز وحشتناکی اخلاقش تغییر کرده بود و حقیقتاً هر کسی رو می‌ترسوند. البته لازم به ذکره که بگم در هر دو حالتش جذاب و تو دل برو هستش. متین بودنش یه جور دلم آدم رو می‌لرزونه و خشن بودنشم یه جوره دیگه!

آهمو دادم بیرون و به تخت تکیه دادم.

من خل نشم خیلیه!

***

غلتی توی جام زدم و پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم. نور خورشید داشت می‌تابید روی تخت و باعث می‌شد که نتونم راحت بخوابم. سرمو فرو بردم توی بالش نرم و چشمامو محکم‌تر به هم فشردم. دوست داشتم چند ساعتی بیشتر توی این رخت خواب گرم و راحت استراحت کنم. همه جا بوی امید رو می‌داد، حتی اتاقی که دیگه مختص خودم بود. همون بوی خنک و آرام بخش! نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم. دوباره دستم رفت سمت پتو و تا گردنم کشیدمش. وای چه پتوی لطیفیه، چقدر حال میده بهم!

- نمی‌خوای بیدار شی؟

چه صدای جذاب و قشنگی! مثل این حوریای مرد بهشتی که خدا گفته خیلی تیکه و جیگرن! لبخندم عمیق‌تر شد و سرمو بیشتر توی بالش فرو کردم.

- نیاز! بیدار شو. باید قرصاتو بخوری.

آخه صدا هم این‌قدر بم و مردونه؟ وای خدا قدرتت رو بنازم! من الان مشتاق مردن شدم! منو بکش تا زودتر به این حوری خوش‌صدا برسم!

با سرخوشی غلتی زدم که پتو کنار رفت. بی‌خیالش شدم و همون‌جور که چشمام بسته بود، پاهای بـ*ـرهنه‌ام رو حالت باز گذاشتم روی تخت و از نور آفتابی که داشت به بدنم می‌تابید لـذت می‌بردم. واقعاً چقدر خوبه که یه پنجره‌ی بزرگ و رویایی روبه‌روی تختت باشه! شبا ماه و ستاره‌ها رو اون‌قدر می‌بینی تا خوابت ببره و صبح‌ها هم نور آفتاب این‌جوری ازت پذیرایی می‌کنه. وای من چقدر نیاز به ماساژ دارم! این امید یه ماساژور نداره بیاد یه صفایی بهم بده؟

چی؟! امید؟!

یهو چشمامو به‌شدت باز کردم و سیخ نشستم سرجام. امید با اخمای درهمی کنارم ایستاده بود و دست‌به‌سـینه نگام می‌کرد. چشمامو یه بار محکم باز و بسته کردم و با دهن باز بهش خیره شدم.

با همون اخمای افسانه‌ای یه نگاه به سرتاپام انداخت و جدی گفت:

- همیشه عادت داری این‌قدر راحت بخوابی؟!

هنوز هنگ بودم! با گنگی یه نگاه به خودم و لباس خواب توری مشکیم که اگه نمی‌پوشیدمش سنگین‌تر بودم، انداختم و با بهت پرسیدم:

- راحت؟!

از حالت گیج‌ومنگم یه لبخند کج نشست کنج لباش و فقط نگام کرد. خمیازه‌ای کشیدم و دستمو محکم به صورتم مالیدم. سرمو کمی تکون دادم تا به خودم بیام. موهای پریشونم پخش شده بود دور و اطرافم و حداقل شونه‌های بـ*ـرهنه‌ام رو پوشونده بود. البته برای من فرقی نداشت معلوم بود واسه‌ی امیدم کاملاً عادیه!


romangram.com | @romangram_com