#ایسکا_پارت_148
دستم رو توی موهام فرو بردم.
اشهد ان علیاً ولی الله
اشهد ان علیاً ولی الله
اشهد ان علیاً ولی الله
زمزمه میکردم و اشک میریختم. زمزمه میکردم و داغ دلم تازهتر میشد. این اسم چه ابهتی داشت؟! چرا همهی ذرات وجودم این اسم مقدس رو فریاد میکشید؟
چرا؟
بعد از کلی فکرکردن، بهجایی نرسیدم و تصمیم گرفتم که برای یه بار هم که شده، حس نمازخوندن رو تجربه کنم. خیلی وقت بود که این حس قلقلکم میداد و حالا هم وقت عملیکردن این حس و خواسته بود. دلم میخواست برای یه بار هم که شده، این مدلی با خدا حرف بزنم. میخواستم ببینم حالوهواش چجوریه! دوست داشتم مثل شنیدن صدای اذان با خوندن نماز مـسـ*ـت بشم و اون حس ناب آرامش همهی وجودم رو دربر بگیره.
با کرختی از جا برخاستم و به دستشویی رفتم تا وضو بگیرم. لوله رو باز کردم.
اما من که بلد نبودم. کمی به مغزم فشار آوردم. مامان همیشه نماز میخوند و چندبار هم سعی کرده بود که بهم یاد بده. چشمام رو روی هم فشردم.
اه! لعنتی. چیزی یادم نمیاد.
از دستشویی بیرون زدم و بهسرعت بهسمت لپتاپم رفتم تا از اینترنت بگیرم؛ اما از بدشانسی نت قطع شده بود. عصبانی نشدم و برعکس خندهم هم گرفت. خدا یه جورایی بهم فهموند که حتماً لازم نیست با کلمات عربی و اصولی که هیچی ازشون نمیدونم، نماز بخونم.
سرم رو بالا بردم و گفتم:
- میدونم گفتی که همه باید وضو بگیرن و همونجور که خواستی نماز بخونن؛ اما نمیشه این یه بار و به روش خودم نماز بخونم؟ البته شاید هم قطعشدن نت و بلدنبودن اصول نمازخوندن، باعثش خود تو باشی. درسته که گفتی همه باید اون شکلی نماز بخونن؛ اما همیشه میگن نیت از عمل برتره، عمل هم اگه از ته دل باشه و به کسی ضرر نزنه و پاک باشه، قابل پذیرشه؛ پس امشب به روش خودم نماز میخونم و فردا که روش خودت رو یاد گرفتم، اونجوری هم میخونم، میخوام دوتا حس رو تجربه کنم. ببخش پررویی و استدلالای عجیبغریب منو خدا جونم.
باز به دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم. دیده بودم به ساقهای دست هم برای وضو آب میزدن؛ اما نمیدونستم که چجوری، برای همین ساقها و بازوهام رو کامل شستم و بیرون اومدم.
سریع بهسمت کشویی که توش مهر و تسبیح و چادرنماز مادربزرگ بود، رفتم. برشون داشتم و بدون اینکه بدونم قبله کدوم وریه رو به پنجره جانماز ترمهدوزیشده رو پهن کردم.
چادر سر کردم و رو به جانماز نشستم. از پنجره به آسمون نگاه کردم، هنوز هوا تاریک بود. نفسم رو بهآرومی بیرون دادم.
- خودت هم میدونی که من آدم مذهبی و مقیدی نیستم. فقط چون ایرانی هستم؛ مثل اکثر ایرانیا تو مشخصاتم ثبت شده مسلمون؛ اما خب سیبزمینی هم نیستم؛ یعنی به دینم غیرت دارم. خدا جون یه گروه داعشی اومده که روی پرچمش نوشته لاالهالاالله. همه میدونن که لاالهالاالله مهمترین شعار اسلامه، برای همین هم اکثر کشورای دیگه به ما مسلمونا به چشم یه تروریسم نگاه میکنن و همه باهامون بدن. همه تا میفهمن ما مسلمونیم، خیلی بیادبانه رفتار میکنن. حتی خیلی از مسلمونا دارن از این دین زده میشن و میگن این دین مال عرباست و عربا به ایرانیا حمله کردن و به ناموس ما به زور کاری را کردن. میگن اسلام خدا رو خشمگین نشون داده. میگن اسلام پره از بیعدالتی. اونقدر علم ندارم در این مورد که بخوام نظری بدم؛ اما چرا ته دلم بدون هیچ دانشی، اینقدر نسبت به این دین ارادت دارم؟ چرا بعضی وقتا دوست دارم به امام علی فکر کنم و اشک بریزم؟ چرا ناخواسته تا اسم حضرت زهرا میاد کل وجودم میلرزه؟ چرا وقتی به امام حسین فکر میکنم، جیگرم کباب میشه؟ چرا برای حضرت زینب یه احترام خاص قائلم؟
چرا بعضی وقتا هم از بعضی روایات و حرفا حرصم میگیره. بعضی وقتا فکر میکنم که توی دین در حق ما زنها کوتاهی شده؛ اما من به این چیزا کاری ندارم!
romangram.com | @romangram_com