#ایسکا_پارت_143
با اعتراض گفتم:
- چه دلیلی داره که من پا شم بیام خونهی تو؟ خونهی من اینجاست، همین خونهی کوچیک و آجری. خیلی هم توش راحتم و نیازی ندارم که بیام توی قصر سنتی تو.
نیشخندش هنوز روی لباش بود. بهسمت در رفت و در همون حال گفت:
- کاری نکن که فردا عصبی بشم. با آرامش چمدونتو ببند نیاز.
دهنم باز شد که این دفعه یه دریوری نثارش کنم که در محکم بسته شد.
چادرم رو از روی زمین برداشتم و با غرغر داخل شدم. چی میگه این یارو؟ چه صنمی باهام داره که راهبهراه داره دستور میده؟ هه! بیام خونهی تو؟ چشم حتماً. امر دیگه سرورم؟ سرورم؟ نه بابا یهورم.
خودم رو روی مبل انداختم و با صدای بلندی گفتم:
- تا من نخوام هیچ غلطی نمیتونی بکنی وحشی خودخواه.
مگه شهر هرته که بخواد بهزور من رو به خونهش ببره؟ اون هم تهران؟ چشم حتماً چمدونم هم پر از لباسای تابستونه و زمستونه میکنم که یه وقت اذیت نشم.
خجالت هم نمیکشه، بعد یه قرنی من رو پیدا کرده و سیلی که نثارم کرده، هیچ. مثل همیشه هم بازوهام رو کبود کرده.
من روزای اولی که میگفتم مهربونتر و آدمتر از این بشر ندیدم، چرت گفتم و به روح بابام خندیدم. چه میدونستم که این مردک هزار تا هرکول و شرک رو توی جیبش میذاره و به پونصدرنگ درمیاره!
***
- محمود بدو بیا بریم که هوا داره تاریک میشه.
- سلام. الان میایم، راستی فاطمه هم هست.
- باشه. زود باشین.
دم در منتظر شدم تا بیان. در باز شد و فاطمه با خوشحالی بیرون پرید. محمود هم مثل همیشه ساکت و آروم بود. با دیدن فاطمه لبام ناخودآگاه از یه تبسم مهربون پر شد.
بهسمتش خم شدم، لپ نرمش رو آروم کشیدم و گفتم:
- چطوری خانم خوشگله؟
با هیجان دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و با صدای جیغجیغوش گفت:
romangram.com | @romangram_com