#ایسکا_پارت_138
به انگشت اشارهم نگاهی انداخت و سرش رو تکون داد.
- شما تنها میرید خونه؟
- من میرم. تو نگران نباش.
- آخه ظهره. میخواید برسونمتون؟
جغله رو نگاه، میخواد مواظب من باشه.
خندهی کوتاهی کردم و با لحنی که جای حرفی باقی نمیذاشت، گفتم:
- لازم نکرده. ساعت هفت میام دنبالت. اگه فاطمه هم دوست داشت بیاد، با خودت بیارش. حالا هم برو داخل.
***
حوله رو دورم پیچیدم و از حموم خارج شدم. جلوی آینه رفتم و به موهام سرم زدم. بوی خوش سرم بینیم رو نوازش داد. وقتی که به همهی بدنم لوسیون زدم، یه تیشرت و شلوار راحتی آبی آسمونی تنم کردم و موهای بلندم که حالا دیگه تقریباً تا باسـ*ـنم میرسید رو رها و خیس دورم انداختم تا با گذر زمان خشک بشه. عطر تامفوردم هم روی لباسام خالی کردم و وقتی که از خودم فارغ شدم، بهسمت قوری رفتم تا یه فنجون چایی اعلا برای خودم بریزم؛ اما صدای زنگ آیفون باعث شد که راهم رو کج کنم. متأسفانه آیفون تصویری نبود و نمیتونستم ببینم که کسی که زنگ زده کیه.
- بله؟
- سلام خانم. از شهرداری هستم. اومدم مزد ماهیانهمو بگیرم.
- باشه. یه لحظه صبر کنید، الان میام.
درختای پیادهروی خونهم جزء مناطقی که شهرداری باید هرسش میکرد، نبود و برای همین با یکیشون قرار گذاشته بودم که به این درختا هم برسه و هر ماه بیاد پولش رو ازم بگیره.
کیف پولم رو برداشتم و یه چادر گلگلی که از مادربزرگم به جا مونده بود رو روی سرم انداختم.
در رو که باز کردم، باهاش سلام و علیک مختصری کردم و پولش رو دادم. مثل همیشه یه عالمه تشکر کرد و سوار ماشینشون شد و رفت.
اومدم در رو ببندم که دستی روی دستم نشست و مانع کارم شد. این کی بود؟ چون نگاهم پایین بود، اول کفشای مردونه و مشکی سفید آدیداس شیکش رو دیدم. اومدم بالاتر، یه شلوار جین مشکی، بالاتر... چقدر گنده بود! تیشرت جذب مشکی و سفیدش داشت توی تنش جر میخورد. بالاتر، زنجیر سفیدی توی گردن سبزهش میدرخشید. همون جا ایستادم. از کجا من رو پیدا کرده؟ اصلاً چرا پا شده اومده اینجا؟
دروغه که بگم بوی عطر خنکش به مشامم خورد و دلتنگتر نشدم. دروغه که بگم دلم برای چشمای سیاهش پر نمیکشه. دروغه که بگم توی این شش ماه یه ثانیه هم بهش فکر نکردم. دروغه...
اما من محکوم به تنهاییام، محکوم به دردکشیدن.
تو یه تصمیم ناگهانی به عقب رفتم و خواستم در رو ببندم که این دفعه پاش رو لای پاشنهی در گذاشت و هلم داد و داخل شد.
در رو با صدای بلندی بست و فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com