#ایسکا_پارت_136


- کار خاصی ندارم. باید با مامان صحبت کنم که بابا رفته کمپ؛ اما قبلش میرم سرکار. صاحب‌کارم بهم گفته زود برگردم و زیاد مرخصی ندارم.

- میری کفاشی؟

- بله.

- برای فردا درس نداری؟

- چرا دارم؛ اما می‌خونم. خیالی نیست.

- چه‌جوری می‌خوای بخونی؟ تا شب که سرکاری، بعد برمی‌گردی خونه و یه چیزی می‌خوری و بعدش هم باید بخوابی.

- حالا یه‌کم دیرتر می‌خوابم. اشکالی نداره، من عادت کردم.

دست‌به‌سیـنه زدم و با اخم گفتم:

- یعنی چی؟ دیگه این‌جوری جون توی تنت نمی‌مونه.

خنده‌ی کوتاهی کرد و دستش رو توی موهاش کشید.

- آدم اگه یه هدفی رو دنبال کنه، تاوان سختی‌هاش هم میده، خودتون گفتید خانم.

چند لحظه‌ای نگاهش کردم و لبخند روی لبم اومد. موهاش رو با دستم بهم ریختم و گفتم:

- همین مونده که توی فسقلی بیای حرفامو به خودم پس بدی.

بازم خندید و با لحن بامزه‌ای گفت:

- چـاکریم!

خنده‌م گرفت؛ اما به جاش اخم کردم و با تشر گفتم:

- این‌جوری مثل آدمای لات صحبت نکن محمود.

با خنده دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت:

- چشم. شوخی کردم. دیگه تکرار نمیشه.

- خیله‌خب، این‌قدر زبون نریز. درضمن لازم نیست دیگه کار کنی. امشب هم آماده باش، با هم می‌ریم صفاسیتی.

romangram.com | @romangram_com