#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_242
- تمومش کن زن.تمومش کن.من میفهممت که اینجام.من اینجام.نگار! من خستم، دیگه کشش ندارم نگار من.خیلی خستم.خیلی!
- باید بفهمی.باید بفهمی که منتظر گذاشتن زن هیچ فرقی با از دست دادنش نداره.
انتظار زن را دلسرد میکند.انتظار امیدش را ناامید میکند. مرد بفهم! انتظار عشق را مشکوک میکند.
دیوانه میشود:
- من از دستت ندادم.نمیدم!
- برو.منم دارم میرم.
گل کنار پایش میافتد:
- با من این کارو نکن!
- نگار که دیگه تموم شد.اما.نذار.حداقل نذار ساره همبازیِ رادین بشه!
مردان امیدوار چشمانش ناامید میشوند.اشک نه ها.نه مردان دوباره سنا تشکیل میدهند و من هنوز هم طاقت این گفتگوهای سیاسی را ندارم.اشک جمع میشود رای میدهد.باور نمیکند.انگار که مهدی ظهور کرده باشد.باور نمیکند انگار که نخواستن یک آرزو باشد! انگار که دور شدن یک “خاطره” جلوه کند! انگار که مسیح به جای عروج نزول کرده باشد!
- نگار چیکار کنم که نری؟ بگو چیکار کنم.
لبخند میزنم:
- خیلی دیر شده.خیلی.درست همون شب همون لحظه که داد زدم من یا ساره.باید بی تعلل میگفتی تو. باید همون روزی که رسیدی از سفر درازت غرورتو میذاشتی لب طاقچه با دل میگفتی که باید چیکار کنی.اون موقع شاید امیدی به وصل بود اما حالا.به چشمای رفتنیم دل نبند مردم!
یک قدم نزدیک میاید.اشک از چشم راستش.از چشم پر ستاره اش میچکد:
- نگار.پای تو وسط باشه من اهل التماسم.
که او هیچ وقت نمیفهمد من مسابقه را برده ام.که او نمیداند تلاشش برای فریب مقامم الکیست!
- نگار.
من هیچ جانمی در چنته ندارم.اصلا نمیدانم با چه لهجه ای بگویم خداحافظ که نه دل او بسوزد نه جان خاطرات بگیرد.چگونه بگویم خداحافظ که به موهای از نو بافته ام برنخورد!
میگویم:
- بغض.
سرعتش در چیدمان کلمات حیرت زده ام میکند:
romangram.com | @romangram_com