#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_240
نگاهش میکنم.از سرمای چشمانم زم*س*تان میشود لبانش! چشم تنگ میکند:
- خوبی؟
که من بی تو قرار است عمری خوب باشم.عمری! بی توجه دست گل را چند بار زیر و رو میکند و میگیرد سمتم:
- خدمت شما. گفتی یه راه پیدا کن.منم گشتم! نامردی کردم اما پیداش کردم!
و این نگاه که دیگر درختانش از خواب زم*س*تانی بلند نخواهند شد.
- نمیخوای بگیری؟ نگار.
و این نگار چقدر امیدوار شنیده میشود.و این نگار چه خوشحال گفته میشود!
- ای بابا چی شده؟ شوکه شدی؟
ابرو بالا میاندازد:
- حق داری.رهام دیگه جلوته.
و او که همیشه خودش را بی نهایت میدانست. نچی میکند و نزدیکتر میشود:
- دیگه جدی جدی دارم نگران میشم.نگار یه چیزی بگو!
“یک چیزی بگو” چشم.میگویم:
- خداحافظ!
میخواستم بگویم برو اما دیدم نه.اینبار من میروم! قرارمان هم همین بود! نفس عمیق میکشد آن نگاه ع*و*ض*ی را میپاشد توی صورتم:
- نه واقعا خوب نیستی.نگار اومدم ببرمت.برای همیشه اومدم و میخوام همه چیزو دیگه تموم کنم! ببخشید که اون شب.
دستی به مویش میکشید:
- فحش بده حداقل.بفهمم میشنوی!
من نه میخواهم بسوزانمش.نه میخواهم با درد و زخم رهایش کنم.نه. یک رفتن ساده.بدون هیچ زخم زبانی.بدون هیچ دردی!
- من تا چند روز دیگه برای همیشه از ایران میرم!
پقی میزند زیر خنده.دستش را به دهانش میکشد و بلند بلند میخندد:
romangram.com | @romangram_com