#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_159


- چی میگی پدرِ من.رادین میخواد بره!

- نه من نمیخوام برم!

با خشم به رادینی که حاضر و آماده در چهارچوب در ایستاده نگاه میکنم! بابا میخواهد چیزی بگوید که بی حرف دستِ رادین را میکشم و زیر لب “خداحافظی” میگویم.چندبار صدایم میکند اما بی توجه در را میبندم!

چند بار زنگ خانه را میزنم.آشوبی در دلم برپاست که قطعا برای ظهر جمعست!

در را باز نمیکند.یعنی نیست که باز کند! کلید رادین را درمیاورم و با دستِ لرزان کلید را در قفل میاندازم!

با تیکی باز میشود و رادین مثلِ گلادیاتورها به سمت حیاط یورش میبرد!

در را میبندم و دلم میخواهد همانجا.کنار همان حوضِ بی اندازه بزرگ بنشینم! اما الان وقت ضعف نیست!

بوی رهام میاید.باور کن این بو بوی خوده خودش است! نفس عمیقی میکشم! ریه ها و اشک و احساس و نگاه، رابطه ای باهم دارند، که هر وقت رایحه اش عصب های بویایی ام را به بازی میگیرند چشمهایم هم بهانه جو میشوند؟

در این خانه همه چیز سرِ جایش است.جز صاحبش.جز منی که شبانه روز دل دادم و دل کندم!

همه وسایلهایم را بردم جز “حریرِ مشکی” را.دلم نیامد که ببرم.قلبم میتپد.به سمت اتاق میدوم.در کمد را باز میکنم.درست همانجایی که گذاشته بودمش.درست همانجا “نیست”! درست جایش “خالیست”!

طول و عرضِ اتاق را یکی کردم.زیر تخت، کنارش.کشوها.حتی اتاق رادین.امانبود.نبود.

دورش انداخته؟ یا شاید هم با خاطراتمان سوزانده همه را!

صدای قفلی که میچرخد و خشم و دستپاچگی من! اگر قرار بود اینقدر زود بیاید پس چه لزومی داشت که زنگ بزند و از نیامدنش خبر دهد؟

به پذیرایی میروم.صدایش میاید!

- بفرمایید! باید ببخشید اینجا خیلی بهم ریختست.

دست به س*ی*ن*ه کنار مجسمه بلندقامت زنِ آفریقایی میایستم.دمپایی هایش را پوشیده.این را از صدای پایش روی سنگ کف میشنوم!

- میخواین وسایلتونو ببرم تو اتاق رادین؟

و بالاخره صدایش را میشنوم:

- نه ممنون خودم میبرم! به اندازه کافی به شما زحمت.

و صدای غافلگیر رهام:

- رادین؟ اینجایی؟ کی اومدی؟

romangram.com | @romangram_com