#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_154


قلبم میلرزد:

- مدت زیادی دور افتاده.

چانه ام بیکار نمیشیند:

- نادیده گرفته شده…غرورش خورد شده!

دستش را فشار میدهم:

- رادینش عوض شده!

انرژیم انگار تحلیل میرود! سرم انگار سنگینی میکند روی تنم.پیشانی ام را به پیشانی اش تکیه میدهم، اشکم میچکد و یک نفس مینالم:

- منو از دست داده!

او هم دستم را میفشارد:

- رادین خیلی تنهاست.خیلی! باید هواشو داشته باشی، باید حرفاشو جدی بگیری! بهش بی اعتنا نباش رادین. به من احتیاج نداره اما به تو چرا! الان به تو نیاز داره.

با صدا گریه میکنم:

- منو به پدرت ترجیح نده!

و من دراین لحظه چقدر ، چقدر حس میکنم یک زنم! چقدر در این لحظه از جنسیتم، از زن بودن، از نگار بودن سربلندم.چقدر برای آ*غ*و*ش نداشته اش یک زنم!ب*غ*لم میکند و زمزمه میکند:

- اگه برگردی خونمون منم با بابا خوب میشم! تو فقط بیا.

لبخند غم انگیزی صورت خیسم را میپوشاند:

- برای خوب بودن با پدرت باج میگیری بیشرف؟

میخندد:

- من حوصلم سر میره! دیگه از بازیا کامپیوتری خسته شدم. اگه بیای.اگه بیای اصن دیگه صدای لبتابو بلند نمیکنم.تازه شبا پیشتون میخوابم!

و به اندازه تمام زلزله های دنیا برای فعلی که جمع بست میلرزم! نمیدانم چند ریشتر است اما هست!

سرم را به پشتی مبل تکیه میدهم:

- دیگه اینو از من نخوا خوب؟

romangram.com | @romangram_com