#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_146
تمام کیف را روی صندلی خالی میکنم تا کلیدم را پیدا کنم اگر پیدا شود که نمیشود.همیشه همین است جای مشخصی ندارد و من هیچ وقت از این زمان های بیهوده ای که برای پیداکردنش میگذارم تنبیه نمیشوم! بالاخره پیدایش میکنم بلند بلند با خودم حرف میزنم:
- حالم ازت بهم میخوره .کلیدِ نحس!
برمیگردم و در ثانیه دستمال اطلسی دلم زبر میشود.رایحه خوش بنفشه ها پوچ میشوند .حتی.حتی
گنجشکِ دونده هم میخواهد با همان بالِ زخمی پرواز کند اما انگار نمیتواند! و من هم انگار نفس کشیدن را از یاد برده باشم!
رادین را به آ*غ*و*ش میکشم و حجمِ عظیمی از دوستانش و رایحه قدیم ها میزند زیر خاطرات! ب*غ*لش میکنم و وسعت غیر قابلی از بغض گلویم را درد میاورد! و فهمیدم که جنس بغض از آهن است و شاید کاکتوسهای وحشی!
گوشش را میب*و*سم و تیغهای سختِ گلویم را قورت میدهم! دستهایش را محکم دورم حلقه کرده و انگار هیچ وقت دیگری نمیخواهد بازشان کند!
- نگاری.
و من نگارِ این پسرِ دوست داشتنی میشوم. و من نگارِ از دست رفته میشوم!
چند بار لبم را به گونه اش میکشم و لب میزنم:
- جونم؟جونم.جونم؟
نگاهم میکند کماکان دستانش مرا محاصره کرده!
- دیگه دوسم نداری؟ دیگه نمیخوای منو ببینی؟
اشکِ مردانه اش را پاک میکنم:
- مردِ من گریه نمیکنه!
پا میکوبد و دستانش را رها میکند:
- دیگه منو نمیخوای؟ بابا میگه دیگه دوسم نداری!
خشم باد میشود میپیچد لای موهایم درد میشود میدود در قلبم! بلند میشوم.فاصله را کم میکنم:
- این مزخرفات چیه تحویل بچه میدی؟
چرا حس میکنم در نگاهش ردی از گذشته مانده؟ شانه بالا میاندازد:
- هیچ وقت دروغ نگفتم!
ناخوداگاه داد میزنم:
romangram.com | @romangram_com