#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_144


- امروز حالِ من خیلی خوبه.امروز من فوق العادم و نمیذارم با یه تماس و یه سوال بی ربط تماما حالمو به گند بکشی! شیرینی خریدم ، کاپ کیکارو که دیدم حس کردم رادینم میتونه تو خوشحالی و موفقیت امروزم سهیم باشه!

ناخوداگاه صدایم بالاتر میرود:

- و تو امروز، همین امروز حق نداری که به خاطر حال خوبم توبیخم کنی! نمیخوام امروزو با شنیدن تیکه های ناعادلانت تلخ بشم! نه فقط این چهارشنبه، حس میکنم خیلی وقتِ که دور از ارتعاشات صدات آرومم!

زمزمه میکنم:

- ودیگه هیچ وقت این آرامشو با هیچ کسی تقسیم نمیکنم!

بی هیچ حرف دیگری دکمه آف را فشار میدهم! مابین نفس نفسهایم با یک فوتِ محکم خودم را هم خاموش میکنم!

آن پرنده هِ بود که میدوید؟ طعمه شکارچی شد و بی اداعا سقوط کرد! نه ببخشید زمین خورد!

***

دیشب بینِ هیاهوی عجیبِ فیروزه و خنده های بلندِ امیر، نگاه های مهربانِ هستی و شوخی های بامزه بابا و آرامشِ همیشگیِ محمد به لحن خسته و آرام صدایش فکر کردم! به اینکه دعوا نکرد! داد نزن فقط پرسید! همین! اینکه در ازدحامِ این خوشی یاده تو جدی ترین بحثِ قلبم میشود خودش یک درد بزرگ است! یک تنبیه و شاید مجازات عشقم باشد، اینکه دوست داشتنت را از هر دستی میدهم از همان دست پس میگیرم! دیشب، همین دیشبِ پر حس به این فکر میکردم که کنارِ همه این ناتوانی ها چقدر توانا و خلاقانه، چقدر عالی رو به رویت که نه جلوی صدایت ایستادم.

بابا از کنارم عبور میکند و به آشپزخانه میرود:

- چایی میخوری؟

سر تکان میدهم:

- آره بابا .ممنون!

کنارم مینشیند! لبخند میزنم:

- بازم قند یادتون رفت!

چشم میبندد:

- آخ.کی من درست میشم خدا میدونه!

قندان و چند تا از شیرینی های دیشب را هم میاورم!

- از محیطش خوشم اومد جای خوبی بود نگار!

امروز بامن آمد، وقتی صبح بیدار شدم و دیدم حاضر و آماده دارد ساعتش را میبندد، وقتی گفت ” باید بیام ببینم محیطش چه جوریه ” دلم چنان از ذوق مرد که امیدی به احیایش نبود!

سوال نکردم که چرا اینقدر به فکر شده ای! سوال نکردم که چرا زودتر در پی حال دخترت نبودی! سوال نکردم و در حسِ خوبِ مهم بودن غرق شدم! سوال نکردم اما انگار خودش طاقت نیاورد.نگاهم نکرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com