#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_76
میخندد. سری به نشانه تاسف تکان میدهد:
- هه. دیوونه.
دلم آ*غ*و*شش را میخواهد. هنوز درست و حسابی در ب*غ*ل مردانه اش تاب نخوردم. دل به دریا که نه دل به چشمانش میزنم و دستانم را دور کمرش حلقه میکنم و محکم فشارش میدهم…
شوکه شده است؛ اما فکر میکنم… پیش بینی رهام سخت ترین کار دنیاست. آرام آرام ب*غ*لم میکند. آرامتر از آن بلندم میکند و روی پایش مینشاند. دلم غنج میرود. این تنها صحنه عاشقانه ماست. رهام عشق بازی بلد نیست؛ اما بلد است و برای من رو نمیکند…
نگاهش میکنم. نمیخندم. او هم.
- چیه؟
شانه بالا میاندازم.
- از من توقع نداشته باش. اونم الان…
گر میگیرم. خودم را به کوچه علی چپ میزنم:
- چی؟ توقع چی؟
میخندد:
- خودت میدونی. من این نگاهتو نشناسم که رهام نیستم…
میخندم… میخواهم از نگاه اتفاقیام منحرفش کنم… میخندم و در آ*غ*و*شش فرو میروم:
- تو رهام نیستی. همه کس منی.
مرا بیشتر به خودش فشار میدهد. این ته ته احساساتش است؛ و چقدر دلم ضعف میرود برای این احساسات اندکش… ای که رفته با خود دلی شکسته بردی این چنین به طوفان تن مرا سپردی
ای که مهر باطل زدی به دفتر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
- خب رهام کمش کن. صداتو نمیشنوم…
- دوست ندارم
میخندم
romangram.com | @romangram_com