#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_193
- هیچی… خبری نیست! فعلا که دارم زندگی میکنم!
- راستی نگار جان میخواستم یه چیزی بهت بگم! برنامه تو جور کردم که حتما تا آخره
تابستون بیای اینجا!
اخم میکنم:
- بابا… دوباره همون بحث قدیمی؟
- میدونم الان پاگیر پسرشی؛ اما…
صدایم را میآورم پایین:
- پاگیر نه… من به خواستِ خودم نگهش داشتم، وگرنه مادر برزگ و پدر بزرگش با عمه اش
له له میزنن که بره پیششون!
- آخه… نگار جانم تو که اینجوری نبودی!
- بابا تولدم مبارک.
کنایهام را میگیرد:
- باشه بعدا در موردش حرف میزنیم، کاری نداری؟
- نه ممنونم که زنگ زدین. خدافظ!
برمیگردم. یغما لیوان خالی چایش را روی میز میگذارد:
- نمیخواین این کیکو بیارین؟
هستی زودتر از همه بلند میشود:
- چرا… چرا من میارم!
لبخند غمگینی میزنم. روی مبل سهنفره مینشینم! رادین سریع میپرد کنارم، کیک را که میآورد یغما هم با خنده کنارم مینشیند. نمیخواهم؛ اما مینشیند! شمع هارا روشن میکنند، با یک فوت ناغافل خاموشش میکنم. دست میزنند و دوست ندارم که دست بزنند!
romangram.com | @romangram_com