#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_184



بعد از سه روز سروکله یغما پیدا می‌شود!

با تمام گستاخی‌ام در برابر او؛ اما بازهم خجالت می‌کشم در رویش نگاه بی اندازم!

- بفرمایید.

- سلام… نه بالا نمیام.

در آیفون نگاه می‌کند:

- رادینو؛ آماده کن ببرمش یه دوری بزنه!

چیزی نمی‌گویم! رادین را؛ آماده می‌کنم! می‌فرستمش پایین! در را می‌بندم که دوباره زنگ

می‌خورد.

- چیزی میخوای؟

- میخوای توام بیا!

هه… حتی دلم نمی‌خواهد دیگر مرا ببینی چه برسد که ای بابا:

- نه. ممنون! خدافظ

منتظر نمی‌مانم و گوشی آیفون را می‌گذارم! خیلی وقت است که با هستی حرف نزده‌ام.و چقدر دوست دارم که زودبه‌زود دلم با حرف‌های شیرینش نوچ شود!

با تاخیر جواب می‌دهد:

- جانم… سلام نگار جان!

- سلام… خوبی؟ بد موقع که مزاحم نشدم؟

- مرسی عزیزم… نه بدموقع چرا؟ کجایی؟

- خونه ام!

- رادین خوبه؟

romangram.com | @romangram_com