#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_179


- بهت گفته؟

- نه. از رفتاراش فهمیدم! من که خر نیستم! البته، وقتی میگه به کسایی که براشون مهمی فکر کن تا تهشو میخونم!

لبخند میزند:

- تو چقدر عجیبی! و من چقدر از ادمای عجیبی مثل تو خوشم میاد!

حرفش هم باعث نمی‌شود که لبخند بزنم! اصلاً مگر می‌شود به جز به روی گل رادینم لبخند پاشید؟

آرام می‌گوید:

- تو چی؟ ازش خوشت میاد؟

این جمله خشمم را به هزار میرساند این چه سؤالیت؟ اخم می‌کنم:

- هه! این چه حرفیه؟ هنوز سر جمع چهار ماهم از مرگ. مرگ زندگیم نگذشته که همچین حرفی می‌زنی!

صلح جویانه می‌گوید:

- نه… نه منظورم این بود رویی میبینه که جری تر میشه؟

تکیه می‌دهم… اشک در چشمانم جمع می‌شود:

- معلومه که نه! من هر دفعه بدتر از قبل باهاش رفتار می‌کنم!

لبخند میزند:

- میخوای تا آخره عمرت…

حرفش را نیمه می‌گذارم… از این بحث درازی که جوابش را همه میدانند خسته‌ام… عصبی بین حرفش میپرم:

- تنهام؛ اما دلتنگ هیچ آ*غ*و*شی نیستم! درسته خسته‌ام؛ اما به تکیه گاهی فکر نمی‌کنم! چشمام تر و قرمزن؛ اما رازی ندارم! به همه‌آشکاره حال خراب و خوب نشدنی من به خاطر نبوده کیه! این اشکا از کسی پنهون نیست و سری توش نداره چون…

قطره اشکم میچکد:

- چون مدت‌هاست “خیلی‌ها رو دوست ندارم!”؛ اما یه نفرو هنوزم “خیلی دوست دارم”!


romangram.com | @romangram_com