#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_181
در كه باز شد تمام مردانگى معين را يكجا در آن يك وجب هيكل ٤، ٥ ساله ديدم حتى اخمش هم از نوع خاص معين بود من از اين كودك متنفر نبودم من از حاصل عشقِ عشقم متنفر كه نيستم هيچ عاشقشم هستم تو چه گ*ن*ا*هى دارى طفل معصوم؟
به سمتش رفتم
_ جناب مهرسام خان مياى پيش خاله ؟
اخم كرد در هنوز نيمه باز بود جلو نرفتم كه تنهايى معين و ژاله را نبينم فقط صداى معين را شنيدم
_ درم ببند پسرر آفرين
پسر!! مثل من صدايش ميكرد
مهرسام با بى ميلى در را بست و بغ كرده به ديوار تكيه زد و دست به سينه ايستاد ، جلو رفتم موهاى خرمن مشكى اش كه شبيه معين بود را نوازش كردم رو برگرداند اخمالوى كوچك شيرين!!!
_ با من دوست ندارى حرف بزنى؟
سرش را به علامت منفى تكان داد
_ باشه حرف نزن ولى من دارم ميرم ١ بستنى شكلاتى گنده بخورم گفتم شايد تو هم بياى
صدايش آنقدر شيرين بود كه همه وجودم غرق عشقش شد
_ معين دُفته سرما خورى نخورى
هيكل كوچك تپلش را در آغوشم فشار دادم
_ سرما خورى نه !! سرما خوردى
با استرس بامزه اى اين طرف آن طرف را نگاه كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com