#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_176


آن شب همانجا روى مبل خوابش برد و هركار كرديم نتوانستيم بيدارش كنيم تا به اتاقش برود پتو كه رويش انداختم براى چند ثانيه خيره اش شدم

اين مرد تمام ستون زندگى ما و خانه بود.

اين مرد حالا همه چيز من بود



فرداى آن روز معين باز هم با دايى هايش مشاجره لفظى شديدى داشت آن قدر عصبى بود كه من و عماد جرات نميكرديم به اتاقش برويم وقتى در مشاجره شوهر عمه بزرگشان( دايى معين) رو به عماد جلوى جمع گفته بود: تا كى ميخواى زير دست پسر عموت باشى بدبخت تو هم نامدارى تو هم نوه پسرى اتابك خانى تو هم اندازه معين سهم دارى

جواب عماد برايم خيلى تاثير گزار بود

_ من تا عمر دارم نوكريشو ميكنم سايه اش كه بالاسرمه ارزشش خيلى بيشتر از اون امواليه كه شماها دارين به خاطرش دست و پا ميزنين



و فقط جز عماد شايد من ميدانستم سايه كسى چو معين چه قدر قيمتى است...



عماد كه عينك ميزد شبيه پرفسور ها ميشد غرق كارش بود كه از پشت بغلش كردم و گونه اش را گاز كوچكى گرفتم طبق معمول دماغم را فشار داد و گير داد با صداى تو دماغى حرف بزنم و بعد بلند بلند خنديد و دماغ خودش را به كمك دستش كشيد و رو به بالا برد: _ يلدا دماغت چرا اين شكليه

_ غلط كردى اين كه تو اداشو در ميارى شكل دماغ خوكه نه من

_ آره ها از اون خوك صورتى كوچولوهاى برنامه كودك !! ميگم چرا دوستت دارم نگو نوستالژى دارى واسم



فهميد كه الان است كه به سمتش حمله كنم به سمت در خيز برداشت من هم خودكار را برداشتم و نشانه گرفتم

_ عماد واسا واسا تكون نخور

_ بزنى ميام مژه مصنوعياتو ميكنم

_ مژه ها خودمه خنگ خدا

romangram.com | @romangram_com