#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_158
اتاقش ؟! عماد اينجا اتاق داشت ؟؟ ...
_ من چم شده عمه؟
_ چرا تو اين سرما با لباس كم ميرى اينور اونور كه سرما بخورى تو زود تب ميكنى درجه حرارت بدنت بره بالا زبونم لال مثل اون موقع بيهوش ميشى
حوصله نصيحت شنيدن نداشتم حس ميكردم سرم اندازه يك كوه بزرگ شده است و گاهى حس ميكردم دقيقا تمام مغزم در جمجمه متلاشى شده است و به صورت معجزه هنوز كار ميكند ، عمه كه رفت برايم صبحانه بياورد با همان بى حالى ام از جايم بلند شدم دلم لك زده بود براى فرشته مهربان ديشبم
در اتاق عمه نبود اتاق كتابخانه هم خالى بود (حتما در اتاق معين خوابيده حتما اتاق مشتركشان است ، حتما الان همه چيز را فهميده و ميداند يتيمم) به آرامى درب اتاق را باز ميكنم و آنچه ميبينم مرا به شك مى اندازد اندام اين مرد كه روى تخت است كه شبيه معين است نه عماد !!
هنوز شك دارم پاورچين پاورچين نزديك ميشوم
قلبم دوباره سازش ناكوك مينوازد ... واين نشانه يعنى خودش است ، دقيقا بالاى سرش ايستاده ام ، چشمهايم دروغ بگويد قلبم كه دروغ نميگويد؟!
معين بود ؟ كسى كه تمام شب با من مهربان بود ميتوانست معين باشد؟ اصلا معين نامدار مهربانى هم بلد بود مخصوصا براى چون منى؟ شايد همه ساخته ذهن تب دار توهم پردازم بوده است!!
همين كه خواست در جايش غلت بخورد خودم را عقب كشيدم و بى اراده گفتم: هييييم
چشمانش را به زور نيمه باز كرد و چند بار پلك زد تا بتواند درست چشم باز كند
( واى خاك تو سرت يلدا بيدارش كردى)
با صداى خواب آلود و گرفته گفت: خوبى؟
سرم را چند بار تند تند به علامت مثبت تكان دادم ، مچ دستم را گرفت و در يك حركت وادارم كرد روى تخت بنشينم با همان صداى خواب آلوده گفت: بيا ببينم حال ندارم پا شم
سپس دستش را روى پيشانى ام گذاشت و بعد از چند لحظه مكث گفت:
_ تب ندارى ديگه سريع برو صبحانتو كامل بخور درم ببند خسته ام امروز شركت نميرم دفعه بعدم در نزده اينجورى نيا تو اتاق
romangram.com | @romangram_com