#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_144

_ اول درست حرف بزن تا جوابتو بدم

_ تو ميدونى من كى ام؟

_ آره يه آدم خيلى بى فرهنگ

مامور دستش را بلند كه سيلى به صورت عماد بزند كه عماد مچ دستش را در هوا گرفت عصبى رو به من كرد و گفت: هوى دختر تو صاحاب ندارى اين وقت شب؟ دخترايى مثل تو رو بايد از گيس آويزون كرد و...

هنوز جمله اش تمام نشده بود كه عماد با كله توى صورتش كوبيد ...



يك ساعت بعد دستبند زده در كلانترى بود و من هم بازداشت شده بودم از اين فضا و تمام خاطره هايش متنفر بودم باز لرزش و سرگيجه سراغم آمد وضعيت حاد بود وكيل عماد كه رسيد انگار دلم كمى قرص شد ولى وقتى گفت به معين خبر داده است بند دلم به ناگاه فرو ريخت...



خدا ميداند آن چند دقيقه تا آمدن معين بر من چه گذشت در راهرو كنار يك مامور زن نشسته بودم و عماد را داخل اتاق برده بودند و نميدانستم داخل چه ميگذرد ؟!

صداى قدم هاى پايى با گروپ گروپ قلبم هم نوا شد و من صداى صاحب اين قدم ها را از همين عجيب نواختن قلب بى عقلم ميشناسم كه براى هيچ كس چنين نواخته است ، سرم را بالا آوردم معين بود؟! مردى كه چنين چشم هايش بى فروغ و گود زده شده بود؟ مردى كه صورت هميشه اصلاح شده اش حالا با مخمل ريش هايش مزين شده و خبرى از آراستگى هميشگى موهايش نيست ؟!

اعتراف ميكنم باز هم جذاب حتى براى من كه ادعاى تنفر از او را داشتم ...

همراه دو نفر از زير دستانش بود به من كه رسيد ايست كرد رسم ادب نبود جلوى آدم هايش سلام ندهم

_ سلام



توقع داشتم مثل همان شب شرمنده از گ*ن*ا*هش از من دلجويى كند ولى خوب معين است ديگر، بدون جواب سلام ولى با نه با آن غلطت خشم هميشه گفت

_ گفته بودم از عماد فاصله بگير ، اين از جنس مردهاى ديگه كه ميشناسى نيست واسه دهن تو زيادى لقمه بزرگيه

سرم پايين بود دستش را از جيبش كه به قصد پنجه كشيدن بين موهايش در آورد باند سفيدى كه تمام روى دست و انگشتاتش را گرفته بود توجهم را جلب كرد!

با اعلام ورود معين افسر نگهبان و رئيس كلانترى با هم به استقبالش آمدند و معين با وجاهت تمام با آنها برخورد كرد


romangram.com | @romangram_com