#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_142
-ایشالا هیچ وقت دیگه غصه نخوری تنت سلامت باشه مادر
دعا خواند و و روی صورتم فوت کرد و گاهی حس میکردم این زن با همه شکستگی اش هنوز زیبا و گیراست...
دم دم های اذان با صدای ساعت کوک شده اذان گوی عمه بیدار شدم هرچه منتظر ماندم عمه صدایش را قطع نکرد کلافه وارد اتاقش شدم و متوجه شدم باز اول ماه است و نماز صبح به مسجد رفته است ساعت را خاموش کردم و خواستم به اتاقم بروم که نور کمرنگ سبز چراغ خواب اتاق معین از بین در نیمه بازش توجهم را جلب کرد (حتما عمه اینجا بوده است و فراموش کرده چراغو خاموش کنه) در اتاق را که باز کردم قامت به سجده در امده مردی من را وادار به تماشا کرد ؛پشت به من و رو به قبله سر بر مهر نهاده و ذکری را نجوا میکرد و چه قدر با شکوه است با تمام هیبتت در مقابل خالقت به خاک بیفتی باورم نمیشد این که چنین خود شکسته در مقابل حق سجده کرده است، معین پریشاان احوال شب قبل باشد و من به داشتن خدا هم به او حسادت کردم سر از سجده که برداشت از لرزش شانه هایش فهمیدم هق هقش را میسراید دستانش رو به آسمان بلند شد و نفهمیدم از خدایش چه خواست؟!
اگر قدری بیشتر میماندم انقدر شیفته میشدم که بتوانم ببخشمش اما نماندم و از ترس دلم به اتاقم پناه بردم...
سعی کردم بخوابم اما مگر میشد؟!
بعد از آن شب دیگر معین را ندیدم به شرکت نمیرفتم و عماد هم خبر داده بود که معین یک خط در میان به شرکت سر میزند و همه حجم کاری برای عماد دست تنها مانده است، کم کم زخم هایم خوب شد در این یک هفته تنها دل خوشی ام چت های اخر شب دوستانه ام با عماد بود وقتی صدایم میکرد:جان دلم حس میکردم درخت وجودم کم کم شکوفه هایش نمایان میشود و من این جنس دوست داشتن عجیب و خاص را میپرستیدم
آن شب تصمیم گرفتم برای عمه لازانیا درست کنم همیشه میگفت تنها غذاییه که بلدی خیلی خوب درست میکنی و من به این سرگرمی های هرچند کوتاه نیاز داشتم...
عماد که زنگ زد وقتی متوجه شد مشغول آشپزی ام مصر شد که یا باید در خانه بپذیرمش یا سهمش را تا ساعتی دیگر برایش سر کوچه ببرم و با جان دل پذیرفتم حاضر شدم لازانیای با وسواس تزیین شده را همراه خودم سر کوچه بردم. مثل همیشه آرام و خواستنی بود سوار که شدم طبق معمولم بینی ام را کشید و گفت:
-فنچ کوچولو دستپختت خوردن داره ها
- نه بابا این تنها غذاییه که بلدم
لبخند شیرینی زد
-هرچه از دوست رسد نیکوست بدو باز کن بخورم
-عماد اینجا؟
-میخوای بریم خونتون در جوار خانوادت؟ پیش بابا و داداشت؟
از دروغم شرمنده بودم عماد آنقدر عزیز بود که حقش بود همه چیز را بداند خواستم بگویم که یتیمم که باز با شیرین زبانی هایش مانع شد
-بابا نترس نمیااام باز کن مردم از گشنگی دستات تمیزه؟
-اوهوم
romangram.com | @romangram_com