#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_188

عصبی شدم و با خشم، فریاد زدم:

- مگر با شما نیستم! هر چه سریع‌تر، نامه را بیاورید و به ملکه‌ی سرزمین زرین دهید، تا او بلند بخواند.

امپراطور سرزمین سیتیا، سریع گفت:

- ملکه، اگر اجازه دهید مشاور من...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

- همین که گفتم، اگر می‌خواهید خشم من را ببینید، سرپیچی کنید!

همه‌شون ترسیده بودن. ولی خونسردی ملکه زرین، من رو متعجب کرده بود و قلبم می‌گفت، هرچی باشه اون طرف منه و برای همین خونسرده.

هیچ‌کس، هیچ حرکتی نکرد. دیگه واقعا داشتم عصبی می‌شدم!

دستم رو آوردم بالا و کف دستم، یه گوی بزرگ آتش درست کردم و گفتم:

- هر چه سریع‌تر نامه را بیاورید. صبرم را لبریز کردید!

آریانا آروم گفت:

- آرام باش، الان می‌آورند.

آتیش توی دستم رو خاموش کردم و چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

romangram.com | @romangram_com