#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_180
با حرص جلوم زانو زد. چونهام رو بین دستش گرفت
و آروم گفت:
- حسم میگوید، تو به آرسین حسی داری و هنوز فراموشش نکردی!
با چشمای گرد، بهش نگاه کردم.
- من حسی به او نداشتم و نخواهم داشت!
محکم چونهام رو فشار داد، که از درد، چشمام رو بستم.
آریانا:«دروغ میگویی! اگر فقط بدانم، به او حسی داری، تو را خواهم کشت. قسم میخورم تو را خواهم کشت، هورزاد!»
با ترس، سرم رو تکون دادم. من از خودم مطمئنم و حسی به آرسین ندارم.
چونهام رو ول کرد و کنارم نشست. سرش رو یین دستاش گرفت و با صدای لرزونی گفت:
- لعنتی! نمیتوانم تحمل کنم تو یک نفر دیگر را دوست بداری. تو، فقط حق دوست داشتن مرا داری!
با چشمای پر از اشک، نگاهش کردم و گفتم:
- آریانا، من کسی را دوست ندارم. من، فقط به تو فکر میکنم و نه هیچکس دیگر! مرا ببخش.
و هق هقم شروع شد. لعنتی! از خودم، بدم میاد. هر اتفاقی میافته، گریه میکنم. چرا اینقدر شکنندهام؟
romangram.com | @romangram_com